#مهمان_زندگی_پارت_230

-توخيلي شكاكي آرمین ومن دليل اينهمه شك تو رو نميفهمم ،اما من به خودم مطمئنم و ميدونم كه تا زماني كه به تو تعهد اخلاقی دارم خطايي نميكنم كه باعث سرشكستگيت بشم

آرمين با كشيد آهی عمیق سكوت كرد

*************************************

سايه پس از تبريك به مادرنازنین به طرف نازنین رفت وگونه اش را بوسيد خيلي زيبا و دلربا شده بود آرام درگوشش زمزمه كرد

-نيشتو ببندهمه کس وکار داماد فهمندن چقد ذوق زده اي

با لودگی گفت :

-ذوق هم داره ، بذار چشمشون در بياد ،تو چرا اون لباس خوشگله رو كه برات انتخاب كردم نپوشيدي

با پوزخندي گفت :

-آقا يه بلوايي به پا كرد كه نگو

-جدي ،من كه موندم تو كار اين بشر

-من بيشتر تو شخصيت اين آدم موندم اصلا نميدونم تو نظر اون چي درسته و چي غلط .حالا اينا رو ولش كن ،خيلي خوشگل شدي

لبخندي زد وگفت:

-تو كه از من خوشگلتری!

-برا آرایشم هم کلی گیر داد ، ولي چون توي راه بوديم ديگه نتونست كاري بكنه

نازنين يك ابرويش را بالا انداخت وبا حالتی متفکرگفت:

-اين بشريه مشكل اساسي داره و من بايد بفهمم مشكلش چيه

سروش به آندو نزديك شد و سايه براي تبريك گفتن به اواز جا برخاست .مراسم نامزدي نازنين با خير و خوشي به اتمام رسيد و سايه از خوشبخت شدن نازنين تمام شب خوشحال و شاد بود

با شنيدن صداي زنگ گوشي همراهش خواب آلود دستش را از لحاف بيرون آورد و به دنبال گوشي روي عسلي كشيد ، به محض يافتنش سريع آنرا به زير لحاف برد وبا وصل تماس خواب الود گفت :

-بله

-بله و زهرمار توهنوز خوابي

-چي شده اول صبحي ،خواب ديدي، خيره؟

-خبراي خوبي برات دارم،هرچه كردم نتونستم تا ظهر صبر کنم

-خير باشه

-خير كه هست ،تو لابي مجتمعتونم ،ميام بالا برات ميگم چي شده

روی تخت نیم خیز شد و با تعجب گفت :

-اینجایی !

-ناراحتي برميگردم

-خنگ نشو ، در و باز ميكنم ،بيا بالا

نگاهي به ساعت گوشي اش انداخت ساعت از هشت گذشته بود .وارد دستشويي شد و پس از شستن دست و صورتش با همان لباس خوابش كه بلوز و شلوار طرح عروسكي بود از اتاق خارج شد و از پله ها پائين رفت . روی آخرین پله بود که صداي زنگ در برخواست به سمت دررفت واز چشمي نگاهي به بيرون انداخت .نازنين قبراق و سرحال پشت درایستاده بود .زنجير در را انداخت وآن را گشود .نازنین شاد وخندان وارد شد از مقابل در کنار رفت وهمزمان گفت:

-سلام

romangram.com | @romangram_com