#مهمان_زندگی_پارت_226

-ميتوني بگي چرا؟..........

-چون اصلا حوصله گيرهاي بي خودت وندارم،می دونم میخوای مانع رفتنم به نامزدي نازنين بشي

: پوزخندي زد و گفت

-عالیه!.....خیلی عالی !....لااقل دیگه دروغ نميگي

-آره دروغ نمیگم !....چون اصلا اعصاب و حوصله كارهاي تو روندارم

-بسيار خوب..........حالا كه اينطوره با هم ميريم جشن

باهیجان و صدای نسبتا بلندی گفت :

با هم!............ -

-آره باهم !........فراموش كردي منم دعوتم ؟

-نه فراموش نكردم ،اماخوب ميدونم توچقد ازجشن و مهموني متنفري

-بده كه ميخوام به خاطر تو شركت كنم

-تو رو خدا آرمين ،بذار من خودم برم تو هم خودت بيا

-چرا ؟تو از چي ميترسي؟

-از اينكه دوباره سر كارم بذاري

همراه با لبخندي گفت:

-نترس،اگه تا ساعت هفت نيومدم ميتوني خودت تك وتنها بري

-هفت ؟ ! ...ولی هفت خیلی دیره

-سعی می کنم زودتر بیام پس حاضر باش

-حالا نميشه من تنهايي برم توهم بعداً بياي

-چرا؟

ناراحت روي لبه تخت نشست و گفت:

-كلي برنامه ريخته بودم كه همه رو بهم ريختي

با لحني پر از شك پرسید:

-بودن من چه مشكلي برای برنامه هاي تو ايجاد ميكنه؟

-با ساغر قرار بود جايي برم

آمرانه پرسيد:

-كجا؟

با شرم زمزمه كرد:

-آرايشگاه

-آهان پس برای رفتن به آرایشگاه داری با من بحث می کنی اما من فکر کنم تو خودت همینطور هم خوشگلی ونیاز به رفتن به اونجا نداری

romangram.com | @romangram_com