#مهمان_زندگی_پارت_225


-من اونا رو با هم مقايسه نميكنم ،يه بچه فقط در كنار پدر و مادرخودش خوشبخت و راضيه ،ما كه نميتونيم اونو از پدر و مادرش جدا كنيم ،هيچكس اين اجازه رو به ما نميده

-اما من به نگهداری حيوونها اصلاً علاقه ندارم

-پس بهتره بفكر امتحانهاي ميان ترمت باشي،تو كه نميخواي منومجبور كني براي پاس شدنت به بقيه استادا روبندازم

پرازخشم گفت :

-ميترسي از يكي از درسها بيافتم پروژه طلاقت عقب بيافته ؟!

با لبخندشیرینی گفت:

-آفرين ،ميبينم كه سطح آي كيوت خيلي بالا رفته

-توباز داري منومسخره ميكني؟

از جا برخواست و با خنده وشوخ طبعي گفت:

-مگه جراتشو دارم

سپس جدي شد و ادامه داد

-اگه دلت برا پدر ومادرت تنگ شده بهتره اشك ريختنتوتموم كني و زودتر حاضر شي

خوشحال از جا برخواست و گفت:

-مگه میریم اونجا ؟

آرمين از رفتارش لبخندي زد وگفت:

-به شرطي كه اون پالتوقرمزه روبه ساغر هديه بدي

با اينكه آن پالتو را خيلي دوست داشت ولي تسليم خواسته آرمين شد

در كنار خانواده اش برای ساعتی آرشام را فراموش كرد و با ساغر و پدر و مادرش فقط ميگفت و ميخنديد .ساغر چقدر از هديه اش خوشحال شد .اونميدانست چشم سايه هنوز دنبال پالتو است .همانجا جلوي سايه پالتو را پوشيد وبا شادی در خانه چرخي زد ارمين متوجه نگاه به حسرت نشسته اش بود ولي به خوبي متوجه بود كه چقدر سايه در لباسهاي به رنگ گرم وخصوصا قرمز جذاب ميشود و نميتوانست نگاه هرزه كسي را بر روي او تحمل كند به همين دليل نگاهش را با بي تفاوتي از اوگرفت و سرگرم صحبت با ناهيد شد .

فصل پانزدهم

زير دوش آب گرم قرار گرفت ،همه فكرش نزد نازنين و مراسم نامزدیش بود ،چقدر دلش ميخواست همینك دركنارش بود .

نازنين در همه لحظات سخت و استرس زای مراسم ازدواجش تنها همدمش بود ودلداريش ميداد اما او به خاطر اين قرارلعنتي نميتوانست در زيباترين وخاطره انگيز ترين لحظات زندگي تنها دوستش كنارش باشد به نازنين قول داده بود كه سفره عقدش را خودش بچيند اما نازنين كه به خوبی از اخلاق آرمين آگاه بود و از اين می ترسيد كه دوباره روابطشان تيره شودوآرمین مانع حضور سایه در مراسم نامزدیش شود از او خواهش كرده بود كه تنها شب جشن مثل يك مهمان در جشن شركت كند

تن پوش حوله ايش را به تن كرد و از حمام بيرون آمد گوشي همراهش را برداشت و پیامی براي آرمين فرستاد كه به خانه پدرش ميرود و شب را هم آنجا مي ماند .وقتي مطمئن شد پيامش به دست آرمين رسيده گوشي را روي تخت انداخت و مقابل آينه ایستاد.طولي نكشيد كه صداي زنگ گوشي همراهش برخواست نگاهي به صفحه اش انداخت آرمين بود.ترجيح داد جوابش را ندهد حتماً دوباره ميخواست با یک بهانه احمقانه مانع رفتنش به نامزدي نازنين شود.تلفن همراهش هنوز زنگ ميخورد كه تلفن ثابت منزل هم شروع به زنگ خوردن كرد،گوشي منزل را برداشت وگفت:

-بله؟

-چرا گوشيت و جواب نميدي؟

از صداي پراز خشم آرمين جا خورد .يك صدم هم احتمال نمی داد آرمين همزمان هم روي موبايلش و هم تلفن ثابت خانه تماس بگیرد.آرمين دوباره خشمگين گفت:

با توام مردی!.......... -

نمي توانست دروغ بگويد صداي گوشي را نشنيده چون دوباره آرمين داشت روي گوشیش زنگ ميزد و صداي آلارم گوشي خيلي واضح در گوشي تلفن ثابت ميپيچيد پس گفت:

-دلم نمي خواست!.....دلم نمی خواست صداتو بشنوم

نفس عميقي كشيد وآهسته گفت:


romangram.com | @romangram_com