#مهمان_زندگی_پارت_224

كاپشن آرشام را از دست سایه گرفت و در حالي كه تنش ميكرد گفت:

-اين بچه از اينكه ميره پيش پدرش داره از خوشحالي پرواز ميكنه اونوقت تو فقط بفكر خودتي

دوباره غمگین گوشه اي ايستاد و نظاره گر كارهاي آرمين شد همه سعي آرمين اين بود كه آرشام را از او دور كند. از اين فكر تنفري عميق به آرمين حس می كرد .آرشام آماده رفتن بود و او همه سعيش را ميكرد كه مانع ريزش اشكهايش شود .بطرف آرشام رفت و او ر ا به آغوش كشيدو گفت:

-خيلي خوشحالي كه پيش مامانت ميري؟

-آره

گونه اش را بوسید وگفت:

-خاله تو رو خیلی دوس داره

آرشام هم گونه او را بوسيدو گفت:

-منم خاله رو دوست دارم

با لبخند تلخي گفت:

-من تو رو اندازه يه دنيا دوست دارم

اشكهايش سرازير شدند ميان گريه خنديد و گفت:

-بازم پيش خاله بيا

آرشام را به دست آرمين داد و گفت:

-به آقاي اميني بگو هر وقت آرشام تنها ..........

ولي نتوانست حرفش را كامل كند و با گريه سريع از پله ها بالا رفت .وارد اتاقش که شد از صداي بسته شدن در مطمئن شد كه آرمين و آرشام بیرون رفته اند.خود را روي تخت انداخت و با تمام وجود گريست .هيچوقت تا اين اندازه به كسي عادت نكرده بود واينك با تمام وجود دلتنگ آرشام بود.وقتي كمي آرام شد روي لبه تخت نشست و به عكس يادگاري كه شب قبل انداخته بودند خيره شد . اشک آرام آرام از گوشه چشمش فرو میچکید و اوهیچ تلاشی برای مهارش نداشت

آرمين وارد اتاقش شد وكنارش روي لبه تخت نشست وبا مهرباني گفت:

-تو خيلي زود وابسته ميشي و اين خيلي بده

اشكهايش را پاك كرد وبغض الود گفت:

-من هميشه عاشق بچه ها بودم

-بچه ها به هيچ كسی اندازه پدر و مادرشون احتیاج ندارن و بهش وابسته نيستن

نفس عميقي كشيد و گفت :

-ميدونم

-وقتي ميدوني ، چرا اينهمه خودت ومنو اذیت میکنی ؟! آرشام فقط يه روز مهمون تو بود كه از اولم قرارموندن نداشته .

با ياد آرشام دوباره گريه اش شدت گرفت ومیان گریه گفت:

-من از تنهايي تو اين خونه لعنتي دارم رواني ميشم

آرمين او را درك ميكرد .سايه دختري سرزنده و فعال بود كه مجبور شده بود در كنار او هميشه تنها باشد پس با محبت گفت:

-اگر تحمل تنهايي اين خونه برات خيلي سخته ، ميتونيم يه حيوون خونگي بگيريم

با خشم غريد

-تو بچه انسان رو با يه حيوون مقايسه ميكني

romangram.com | @romangram_com