#مهمان_زندگی_پارت_223


روي تخت نيم خيز شد و گفت :

- ممنونم آرمین

با لحن مهرباني گفت:

-فقط امروز ......قبول؟

-باشه.......فقط امروز

-كارهاي بچه گانه هم ممنوع !

-با بچه بايد بچگانه رفتار كرد

با لبخند گفت :

- امان از دست تو ،باشه ولی احمقانه نباشه

-سعي ميكنم

تماسش را قطع كرد و دوباره نگاهي به چهره زيباي آرشام انداخت كاش اين موجود دوست داشتني هميشه كنارش ميماند. آرام از جا برخواست واز پله ها پايين رفت .باشوق ميز صبحانه را آماده كرد براي امروزش با آرشام كلي برنامه چید بود، او هميشه عاشق بچه ها بود و پسر بچه ها را بخاطر شيطنتها و كنجكاويهايشان بيشتر دوست داشت وقتي دوباره به اتاقش برگشت ديد يك اس ام اس از طرف آرمين برايش رسيده كه نوشته(( چون هواي بيرون سرد است بچه را بيرون نبرد )) از اينكه آرمين مثل يك پدر نگران آرشام وسلامتيش بود احساس شور و شعف ميكرد .

براي اولين بار بي هيچ بحثي نصيحت آرمين را پذيرفت و تمام روز را در آپارتمان با آرشام سر كرد .با هم آشپزي كردند وكيك درست كردند .آرشام با دستهاي كوچك و ظريفش تخم مرغها را ميشكست و هم ميزد با هم ميگفتند وشاد ميخنديدند .

شب آرمين زودتر از هميشه به خانه آمد و آرشام با خوشحالي به طرفش دوید و گفت:

-عمو امشب هم بريم پارك؟

لبخند تلخي زد وگفت:

-عزيزم پدرت پايين منتظرته

آرشام با شادي به هوا پريد وگفت :

-آخ جوون ،بابایی میخواد منو ببره پیش مامانم

آرمین نگاهی به سايه که گوشه اي بغض كرده و درهم فرو رفته بود؛ انداخت و گفت:

-سايه لطفا لباسهاي آرشام روتنش كن پدرش خيلي وقته توي لابي منتظرشه

با بي رغبتي به طرف آرشام رفت و با دلخوری گفت:

- ميتونستي دعوتشون كني بيان بالا

آرام گفت :

-نمیخواستم گريه و زاري هاي تو براي پسرش وببينه

عصباني بطرف آرمين برگشت و گفت :

- مگه من دارم گريه ميكنم............؟!

آرمين بي حوصله گفت :

-حالا نه ولی........

-لااقل ميذاشتي آخر شب بره


romangram.com | @romangram_com