#مهمان_زندگی_پارت_222

وارد پاركينگ شد ودر گوشه اي پارك كرد و گفت:

-بچه خوابه ،اجازه بده من بغلش كنم تا اذيت نشه

به آرامی آرشام را روي دستهاي آرمين گذاشت و پياده شد .آرمين آرشام را با محبت به آغوش كشيد وبطرف آسانسور رفت در كه باز شد اجازه داد اول سايه وارد شود و سپس خودش واردشد ودكمه هفت را فشرد .

لحظه ای به چهره زیبای آرشام که در آغوش آرمين آرام خوابیده بود خیره شد.هرگز تصور نميكرد استاد مغرور و از خود راضي دانشكده اش اينگونه با محبت يك بچه را به آغوش بگيرد .چقدر آرزو میکرد آرشام فرزند مشترک او وآرمین میبود ازاين فکر پر از شوق شد وآهي از ته دل كشيد .

آرمين آرشام را روي تخت سایه گذاشت و گفت:

-ممكنه سراغ پدر ومادرشو بگيره ،اگه نتونستي آرومش كني منو صدا بزن

سرش را به نشانه تائيد تكان داد .آرمين از درون پاكت در دستش عكسي بيرون آورد و به او داد وگفت:

-بيا اينم عكس يادگاري كه ميخواستي

نگاهي به عكس انداخت وگفت:

-ولي من دوتا سفارش داده بوم

در حالي كه بطرف در ميرفت با لبخند گفت:

-حالا هم دوتاست این مال تو ،اینم برای من

پاکت در دستش را تکان داد و از اتاق خارج شد .

با صداي زنگ تلفن همراهش بيدار شد و خسته گوشي را از روی عسلی برداشت و با صدای خفه ای گفت :

-بله

-هنوز خوابي؟

خميازه اي كشيد و گفت:

-ديشب خوب نخوابيدم

-چرا؟

-آرشام چند بار بيدار شد وسراغ مامانشو گرفت

-حالا فهميدي كه بچه داري كار چندان راحتي هم نيست

-اره ولي ارزششو داره

-آرشام هنوز خوابه ؟

نگاهی به ارشام انداخت وبا لبخند گفت :

-اره ،مثل یه گربه ملوس تو خوابه نازه

-چون امروز كلاس نداشتي از پدرش اجازه گرفتم پيشت بمونه

با خوشحالي لحاف را كنار زد و گفت:

-جدي ميگي؟

با سرخوشی گفت :

-مگه تاحالا شوخي هم كردم؟

romangram.com | @romangram_com