#مهمان_زندگی_پارت_221


-بچه رو بزار صندلي عقب ،بزار راحت بخوابه

با لجبازي گفت:

-ميخوام توي بغل خودم احساس راحتي و آرامش كنه

آرمين با عصبیت گفت :

-ميشه من يه چيزي بگم و تو راحت قبول كني

آرشام را در آغوشش جابه جا كرد و آرام گفت:

-تو هم ميشه به خواسته هاي من احترام بزاري ؟

آرمین بدون آنکه جوابش را بدهد كلافه پا روي پدال گاز فشرد و سرگرم رانندگي شد . نگاهي به چهره معصوم و دوست داشتني آرشام كه در خواب ناز فرو رفته بود انداخت ،آرشام آرام نفس ميكشيد تنها يك شب با اين بچه بودن كافي بود تا حس زيباي مادري را درك كند .آرشام را با محبت به خود چسباند و ارام دستهاي ظريفش را لمس كرد و بوسيد .سرش را كه بلند كرد ناخوداگاه نگاهش در نگاه آرمين گره خورد.صورتش هنوز از خشم قرمز بود ،او امشب همه سعيش را كرده بود كه آرمين سرد و خشن هميشگي نباشد اين را در برخوردهاي گرم صميميش حس كرده بود پس بي انصافي بود كه او اينگونه با رفتار نسنجيده اش اوقاتش را تلخ كند و باعث رنجش و ناراحتي اش شود پس با لحني ارام زمزمه كرد:

-بخاطر امشب ممنونم

آرمين دوباره به او نيم نگاهي انداخت و با ملايمت گفت:

-من فقط نگران توام ،نميخوام به اين بچه عادت كني

با اندوه گفت:

-كاش ميشد هميشه كنارم ميموند

از اين استدلال سايه دوباره عصباني شد وگفت:

-سايه منطقي باش ، اين بچه خودش خانواده داره

با افسوس زمزمه كرد :

-آره خانواده داره !

آرمين به صورتش خيره شد در نگاهش چيزي بود كه اصلاً متوجه اش نميشد با تردید گفت:

-تو كه نميخواي اين بچه رو پيش خودت نگه داري؟.........می خوای ؟

-كاش ميشد اونو پيش خودم نگهش دارم

با ناباوري پوزخندي زد و گفت:

-سایه معلومه داری چي ميگي؟

با لحني پر از خواهش رو به آرمين گفت:

-مامان اون كه مريضه ،باباش هم كه درگير كارهاي مادرشه ،ما ميتونيم تا زماني كه حال مادرش خوب نشده ازش مراقبت كنيم

با لحن مهرباني گفت:

-آخرش كه چي؟ مادرش دوروز ديگه نه ،يكهفته ديگه حالش خوب ميشه ،فكر نميكني تا اونموقع تو بهش عادت كردي ودوريش برات خيلي سخت ميشه

با لحنی بغض الود گفت :

-اما من حالا هم بهش عادت كردم

-همونطور كه به بودنش عادت كردي ،به نبودنش هم عادت ميكني ،اين خصلت آدمهاست


romangram.com | @romangram_com