#مهمان_زندگی_پارت_220
-به هرحال من از اول هم بهت گفته بودم كه به پول تو احتياجي ندارم
آرمين از اينهمه غرور او لبخندي زد و گفت:
-اگه به پول من احتياجي نداري پس امروز با پول كي رفته بودي خريد؟
خيلي سرد و آرام گفت:
-با كارت اعتباري خودم ،مامانم هنوز هم ماهانه توي حسابم پول ميريزه
آرمين از این حرفش براشفت و با خشم بازويش را به چنگ گرفت واورا به طرف خودش چرخاند وبه طوری که کسی متوجه نشود گفت:
-خواهش ميكنم اين غرور لعنتيتو بزار كنار، اونا خودشون به خاطر بيماري و هزينه داروهاي پدرت واقعاً تحت فشارن پس سعي نكن توهم باري باشي رو دوششون
با خشم بازويش را از دست آرمين بيرون كشيد و با چهره اي درهم گفت:
-من از روز اول هم بهت گفتم نميخوام وبال گردن تو باشم
با لحنی که سعی میکرد ملايم باشد گفت:
-سايه تو وبال گردن من نيستي اين وظيفه منه كه مخارج تو رو بدم ،خواهش ميكنم اينو بفهم
با لحني بغض آلود گفت:
-من نميخوام !.........نميخوام تا روزي كه توي خونه توهم زير دين تو باشم
و به سرعت از او دور شد .نميخواست آرمين و آرشام متوجه گريه اش شوند ،او طاقت محبتهاي آرمين را نداشت ،ميترسيد ،از خودش... ، از احساسش ....،از وابستگي اش....... ، از همه چيز اين زندگي حبابی میترسید
روی یکی از صندلی ها پارک نشسته بود و به رفتارش با آرمین می اندیشید چرا نمی توانست از با او بودن لذت ببرد ؟....چرا کابوس جدایی همیشه مانع خوشی هایش میشد ؟..........وهزاران چرای دیگر .......آرمين در حالي كه دست آرشام در دستش بود كنارش ايستاد و گفت :
-كلاه و كاپشن بچه رو تنش كن بيرون سرده
رگه های خشم هنوزدر چهره اش مشهود بود که باعث ترس سايه شد ؛ براي پوشيدن كاپشن آرشام خم شد و با لبخند به او گفت:
-خوش گذشت ؟
-اره يه عالمه بازي تردم (کردم)
آرمين بی هیچ حرفی از كنارش دور شد و اوبا نگاهی غمگین به رفتنش خيره شد ،آرشام دوباره گفت:
-خاله دیگه خسته م شده ،منو بغل ميتني؟
مهربان او را به آغوش كشيد و گفت:
-اره عزيز دلم
در حالي كه آرشام در آغوشش بود همان جا به انتظار آرمين ايستاد .آرمين با پاكتي در دستش كنارش ايستاد و گفت:
-بچه رو بده به من، اذيت ميشي
آرشام را محكم تر به خودش چسباند وگفت:
-داره خواب ميره ،نميخوام بد خواب بشه
با حرص نفسش را بیرون داد و گفت:
-باشه ،هر طور راحتي!
وبا قدمهایی بلند وعصبی به طرف درب خروجي پارک رفت و از در خارج شد .سایه هم در حالي كه آرشام در آغوشش بود به سختي به دنبالش از درب خارج شد .وقتي سوار ماشين ميشد آرمين دوباره با اعتراض گفت:
romangram.com | @romangram_com