#مهمان_زندگی_پارت_227
از اين طرز فكرش ناراحت شد وبا دلخوری گفت:
-براي پیچوندن موهامون نوبت گرفتيم
-موهات با همين مدل ساده هم كلي جلب توجه ميكنه ،اینو نمی دونستی؟
-ميشه ازت خواهش کنم دیگه از من ایراد نگیری
-آره ميشه ،ساعت هفت حاضر و آماده باش ،اونوقت من هيچ ايرادي نميگيرم
-اما.............
ميان حرفش پريد و گفت:
-سعي ميكنم زودتر بيام پس فعلا خداحافظ
بي آنكه منتظر جواب او بماند تماس را قطع كرد؛عصبی گوشی را روی تخت پرت کرد و از جا برخاست .براي برهم زدن برنامه هايش استاد بود .اصلا دلیل اين رفتارش را نميفهميد ونمي دانست چرا هميشه با همه حرفهایش مخالف است .نميدانست چرا اينگونه در مقابل آرمين كوتاه مي آيد و ناخواسته تسليم اراده قویش ميشود . از اينكه اینچنین بازيچه دستش شده بود از دست خودش ناراحت و عصبي بود مجبور بود خودش موهايش را درست کند.مقابل آينه نشست و با وسواس خاصي شروع به پیچاندن موهایش کرد حالا كه قرار بود همراه آرمين در جشن حضوریابد، بايد خود را زيبا و دلبر ميكرد .چندین بار مدل موهايش را تغيير داد براي هزارمين بار آرايش صورتش را پاك كرد و از نو شروع به آرايش كرد اگرساغر بود ظرف چند ثانيه آرايشش ميكرد
با صداي بازوبسته شدن در كمي دستپاچه شد آرمين آمده بود واوهنوز حاضر نبود.آرمين پشت در اتاقش ايستاد و تقه اي به در زد بدون اينكه در را باز كند جواب داد
-دارم حاضر ميشم
-منم يه دوش ميگيرم وحاضر ميشم
با صداي بسته شدن در اتاقِ آرمين ، نفس راحتي كشيد وبطرف كمد لباسش رفت .نازنين درست ميگفت بايد به آرمين نشان ميداد كه امل و عقب مانده نيست .پس همان لباس گردني نقره اي را انتخاب كرد و پوشيد نميدانست چرا اينهمه استرس دارد اينبار آرايشش را براساس رنگ لباسش مچ كرد .
زنجير اهدايي آرتین را به گردن آويخت و براي آخرين بار مقابل آينه خودش را برانداز كرد خودش هم جذب زيبايي وجذابی خودش شده بود اما از اينكه قسمتي از كمر و سينه اش لخت بود معذب وناراضي بنظر میرسید. اما نمي خواست در مقابل آرمين كم بياورد او و نازنين هر دو معتقد بودند كه چون آرمين خارج از كشور درس خوانده از اين نوع لباسها بيشتر خوشش مي آيد با اينكه اين نوع سليقه را با رفتارآرمين اصلا هماهنگ نمي ديداما او ميخواست همه سعيش را براي بدست آوردن دل آرمين كند پس خود را مجبوربه پذيرفتن اين موقعيت سخت ميدانست
**********
آرمين دوباره به در اتاقش ضربه زد وعصبي گفت :
-توهنوز اون تويي!
سريع جواب داد
-تا 5 دقيقه ديگه حاضرم
با گفتن" سريع باش" از آنجا دور شد
چكمه هاي ساق بلندش را پوشيد خوشحال بود كه بوسيله اين چكمه ها لااقل لختي پاهايش پنهان ميماند. شال حرير نقره اي و مانتويش را برداشت و با در دست گرفتن كيفش اتاق را ترك كرد. آرمين روي مبل نشسته بود و با كلافگي با موبایلش ورمیرفت با صداي قدم هاي سايه در پشت سرش از جا برخواست و به طرف جهت صدا برگشت ولي چيزي را كه ميديد نميتوانست باور كند
فرشته اي كوچك وزيبا كه تنها دو بال كم داشت رودررويش ايستاده بود و به او لبخند ميزد لحظه اي مبهوت چهره زيبا و خيره كننده اش شد نگاهش از موهاي نيمه پريشان به چشمهاي درشت ومخمور و سپس لبهاي گوشتي خوش فرم و خوشرنگش .
حس ميكرد در زیر این نگاه مسحورکننده قادر به پلك زدن ونفس كشيدن نیست. چرا كه ميترسيد اين فرشته زيبا ومعصوم از مقابل چشمانش محو شود سايه با شرم شال حريرش را روي شانه هاي عريانش انداخت و سپس دستش را جلوي ديدگان آرمين تكان داد و گفت:
-آرمين !............آرمين
نگاه آرمين روي پلاك زنجير سايه خيره مانده بود طولي نكشيد كه به خودش تکانی داد و ماسك بي تفاوتي به چهره زد وآرام گفت:
-چرا اينهمه دير كردي..........
اما در همين لحظه نگاهش روي بدن نيمه عريان سايه كه از گردن تا سينه لخت بود افتاد و مثل يك آتشفشان فوران کردوفرياد كشيد
-اين ديگه چه ريختيه،اين چيه كه پوشيدي؟
-خوب.............خوب لباسه ديگه........
romangram.com | @romangram_com