#مهمان_زندگی_پارت_218

-بابايي قول داده فردا منو ببره پيش ماماني

پیشخدمت در حالی که سفارشاتشان را روی میز قرار میداد پرسید

-به چیزی دیگه ای احتیاج ندارید

آرمین با گفتن نه او را مرخص کرد و در حالي كه پيتزاي آرشام را مقابلش قرار ميداد با لبخندي گفت:

-اينم يه پيتزاي گنده براي آرشام توچولو

آرشام تكه اي از پيتزا جدا كرد و گفت :

-عمو بعد از اينكه همه پيتزامو اوردم (خوردم)منو سوار اون ماشينا ميتني(میکنی)؟

-اره چرا كه نه؟

آرشام با خوشحالي دستهايش را بهم زد و گفت:

-آخ جون چقد خوشبحالم شده

هر دو از اين جمله آرشام خنديدند و سايه در صورت آرمين چيزي را كه در این چند ماه هرگز نديده بود مشاهده كرد او هميشه به يك لبخند كوتاه اكتفا ميكرد كه همين هم براي سايه غنيمت بود اما امشب از ته دل ميخنديد و چقدر صورتش با خنده زيبا و دوست داشتني ميشد .

بعد از شام همان طور كه آرمين به آرشام قول داده بود اورا براي ماشين سواري برد و سايه بيرون با تکان دادن دست آرشام را تشويق به رانندگي ميكرد .وقتي هر سه شاد و سر حال به حرفها و حركات آرشام با شادماني ميخنديد عكاسي به آنها نزديك شد و رو به آرمين گفت :

-آقا ميخوايد يه عكس يادگاري ازتون بندازم تا كه امشب خوبتون در كنار خانواده هميشه براتون خاطره بمونه ؟

آرمين نگاهي به آرشام و سپس سايه انداخت و با ناباوري زمزمه كرد :

-خانواده!.......

عكاس لبخندي زد و گفت:

-شما خانواده خوشبختي هستيد ،من از لحظه ورودتون شما رو زير نظر دارم . شما واقعاً از بودن در كنار هم لذت ميبريد . خواهش ميكنم اجازه بديد اين لحظه زيبا رو برای هميشه براتون زنده نگه دارم

آرمين خيلي سرد و آرام گفت:

-فكر نكنم نيازي به اين كار باشه

عكاس ميان حرفش پريد و گفت:

-شايد همسر و پسرتون دوست داشته باشن يك عكس يادگاري داشته باشن

نگاه آرمين در نگاه ملتمسانه سايه گره خورد .او بانگاهش داشت التماس ميكرداجازه دهد یک عکس یادگاری از امشب داشته باشد ،ناگزیر تسلیم نگاه افسونگرش شد ورو به عكاس گفت:

-فقط يكی !

عكاس لبخندي زد و گفت :

-پس خواهش ميكنم يكم به همسرتون نزديك تر بشيد تا عكستون بهتر بيافته

آرمين معترضانه گفت:

-قرار بود يك عكس خاطره باشه نه عكس رومانتيک

عكاس با خنده گفت:

-اخه فاصله تون خيلي زياده اگه اینجور عکس بندازم انگار که باهم قهرید ،نمی خواید بعدا" همسرتون بهتون غر بزنه که.......

نگاهی به سایه انداخت ،با خوشحالی مضاعفی سرگرم مرتب کردن موهای ارشام بود .با یک حرکت آنی دستش را به دور کمرسایه حلقه کرد و او را با نرمی خاصی به طرف خودش کشید .سایه متعجب از این رفتارآرمین با نگاهی گنگ و متحیربه طرفش برگشت ولحظه ای نگاهشان در هم قفل شد

romangram.com | @romangram_com