#مهمان_زندگی_پارت_217
عاجزانه نالید:
-من تازه امروز اينوخريدم
-ميتوني هديه بدي به ساغر شايدم به اون دوستت ، پوست اونا به سفيدي پوست تو نيست كه تابلو بشن
بغض آلود گفت:
-يعني من دل ندارم؟
-ميخواي بگي اينقدر عقده اي كه دلت ميخواد هميشه جلب توجه كني و بقيه بهت خيره بشن
-نه منظور اين نيست
عصبي با لحني محكم گفت :
-بهتره تا برنامه امشبو كنسل نكردم سريع لباستو عوض كني
سپس با گام هايي محكم و بلند اتاق را ترك كرد .سايه با حرص دستش را مشت شده اش رادر هوا به طرفش پرتاب کرد وجیغی آرام کشید .
از روي اجبار پالتو اش را با يك پالتوي مشکی مدل قارچی عوض كرد و از اتاق بیرون رفت .
در حالي كه دست آرشام را محكم در دست گرفته بود در كنار آرمين وارد پارك بازي سرپوشيده شد.آرشام با ديدن وسايل بازي با خوشحالي دستش را از دست سايه بيرون كشيد و به طرف اسباب بازيها دويد .او هم نگران در حالي كه آرشام را صدا ميزد به دنبالش دويد .آرشام با سرخوشي اين ور و آن ور ميدويد و او و آرمين براي اينكه مراقبش باشند مجبور بودند بدنبالش بدوند .وقتي خسته از بازي شد رو به سايه گفت:
-خاله من ديگه نميخوام بازي كنم من فقط پيتزا ميخوام
هر سه به طرف رستوراني كه در همان پارك بازي قرار داشت رفتند و در جايي دنج وراحت نشستند آرمين سفارشش را به پيشخدمت داد و آرشام با لحن بچگانه اش رو به او گفت:
-عمو برا من پيتزا توچولو سفارش دادي؟
آرمين لبخندي زد و گفت:
-نه ،چطور مگه ؟
-آخه من يه گنده ميخوام
سايه شكمش را قلقلك داد و گفت:
-شكم تو به این كوچولویی ،گنده ميخواي چيكار؟
با غصه گفت:
-ميخوام برا مامانم ببرم ، آخه اونم پيتزا خيلي دوس داره
سايه حس كرد دلتنگ مادرش شده پس با محبت موههاي نرمش را نوازش كرد و گفت:
-پس بگو حسابي ماماني هستي؟
بغض کرده نگاهي به سايه انداخت و گفت :
-من مامانمو اندازه يه دنيا دوس دالم
سايه رو به آرمين گفت:
-آرمين من شماره تو رو به آقاي اميني دادم و ازش خواستم ده به بعد تماس بگيره و سراغ آرشامو بگيره ،حتماً اونم تا حالا دلتنگ پسرش شده ،خواهش ميكنم يه تماسي باهاشون بگير و بهش بگو آرشام حالش خوبه و بذاراگه مامانش هنوز به اتاق عمل نرفته آرشام باهاش حرف بزنه
آرمين كارت آقاي اميني را از جيبش بيرون آورد و شماره اش را گرفت پس از اينكه تماس برقرار شد با معرفي خودش احوالپرسي گرمي با اقاي اميني كرد و حال همسرش را جويا شد و با گفتن اينكه آرشام در كنار آنها شاد و سرحال است خيال اقاي اميني را راحت كرد و سپس گوشي را به آرشام داد و اجازه داد پسرك لحظه ای با پدرش حرف بزند آرشام با لحن شيرين و كودكانه اش همه رفتار و محبت هاي سايه را موبه مو به پدرش گزارش ميداد آخر سر گوشي را به آرمين داد و با خوشحالي به سایه گفت:
romangram.com | @romangram_com