#مهمان_زندگی_پارت_216

با بهت و ناباوري آرام گفت:

-وكيل؟؟

-آره وكيل .....اگه تو واقعاً قصد جدايي داري ،كافيه كه ...

مستاصل ميان حرفش پريد و گفت:

-به خدا من نمي دونم منظور تو چيه ؟

نفسش را عصبی بیرون داد وکارت ویزیتی مقابل صورتش گرفت و گفت:

-منظورم اينه ...ميتوني برام توضيح بدي اين روي ميز آشپزخونه چي ميخواد؟مگه غير از من و تو كس ديگه اي هم توي اين خونه زندگي ميكنه ؟

سايه سریع كارت را از دستش بيرون كشيد و زير ورويش كرد تازه جريان را متوجه شده بود ،نوشته روي كارت را بلند خواند

-بهزاد اميني وكيل پايه يك دادگستري

آرمين كلافه گفت:

-خوب که چی ؟

نگاهش را به آرمين دوخت و با لبخندی گفت:

-اين كارت ويزيت پدر آرشامه ،من از شوق حضورش فراموش كردم اصلاً اينوكجا گذاشتم

كارت را از دست سايه بيرون كشيد وگفت:

-فكر نكنم تو به اين احتياجي داشته باشي

خيلي آرام زمزمه كرد

-نه بهش احتياجي ندارم

برگشت كه اتاق را ترك كند ولی دوباره به طرف سايه چرخيد و با نگاهي غضب آلود به او گفت:

-توميخواي اين ريختی بياي بيرون؟

-آره مگه چشه؟

غريد

- می خوای تابلو بشي و همه بهت زل بزنن

با تعجب گفت:

-آخه چرا ؟ مگه چه ايرادي دارم ؟

-رنگ پالتوت خيلي جلفه

كلافه جواب داد:

-ولي اين رنگ ساله ،اين روزا همه اين رنگي ميپوشن

-كاراي بقيه به من و تو مربوط نميشه .تو با اين رنگ جلف حق بيرون رفتن از خونه رو نداري

-من كلي پول بابت اين پالتو دادم

-ايراد نداره ..........

romangram.com | @romangram_com