#مهمان_زندگی_پارت_214
از اينكه نمي توانست منظورش را به آرمين برساند كلافه و عصبي بود پس آشفته گفت:
-پدرش داشت توي لابي به نگهبان التماس ميكرد امشب رومراقب پسرش باشه و ازش نگهداري كنه
وسط حرف سايه پريد و محكم پرسید:
-چرا؟................
-چون همسرش توي بيمارستان بستريه وامشب قرار عمل داره
سكوت كرد و آرمين بي حوصله گفت:
-خوب ؟؟!
آب دهانش را قورت دادو گفت :
-منم دلم به حالش سوخت و قبول كردم بياد اينجا
در حالی که سعی میکرد خشمش را کنترل کند ،به تندی گفت:
-تو رو خدا چشماتو بازكن سايه ، توديگه بچه نيستي كه هي كارهاي احمقانه ميكني ،يعني تو دلت براي هركي سوخت بايد ورداري بياريش خونه ، چرا فكر ميكني فرشته مهربوني كه بايد به همه كمك كني
سايه از اين طرز برخوردش پر از خشم و نفرت شد و با خود انديشيد .(قلب اين مرد از سرب ساخته شده كه دلش براي هيچكسی نمی سوزد) پس با قلبی شکسته و صدايی به بغض نشسته گفت :
-اينكه به يه بچه بيگناه پناه دادم ، اين كار اشتباست ؟....من نميدونم ديدگاه تو نسبت به زندگي چيه ولي به من فقط يه چيز و ياد دادن واونم اينه كه، هركسي که به كمك نياز داره رو بايد بهش كمك كنم
آرمين تحت تاثير لحن بغض الود کلامش ،لحن سخنش را ملايم كرد و با مهرباني گفت:
-من فقط ناراحتم كه چرا تو بايد هميشه خودتو فداي ديگرون كني
آرام زمزمه كرد
-من از اين كار لذت ميبرم
-اما ممكنه اون اصلا ساكن اين برج نباشه و يه كلاه بردار باشه كه بخواد برامون دردسر درست كنه
-نگهبان اونو ميشناخت ،تازه من كارت ويزيتشو هم دارم
آرمين پوزخندي زد و گفت:
-كارتشو داري وميگي نميشناسمش
-اخه فراموش کردم اصلا کجا گذاشتمش!
بین دو احساس گیر کرده بود از طرفی اینکار سایه را اشتباه می دانست ونمیخواست خودش را درگیر کند ، از طرف دیگر از اینکه بعد از ماهها خنده روی لبهای سایه میدید خوشحال بود و نمیخواست این شادی کوچک را از او بگیرد . نفس عميقي كشيد و کلافه پرسید:
-حالا تاكي اينجا ميمونه ؟
سریع جواب داد
-فقط امشب اينجاست ،چون عمه اش فردا مياد و ميتونه ازش مراقبت كنه
-اگر مشكلي پيش اومد چي؟
-چه مشکلی !...چرا تو به همه چيز سوء ظن داري ،اون فقط يه بچه است كه به ما احتياج داره
بالاخره تسلیم خواسته اش شد ودر حالی که به در اشاره میکرد گفت:
-بسيار خوب ، می تونی بری ومراقبش باشی
romangram.com | @romangram_com