#مهمان_زندگی_پارت_213
-آرشام اينم آرمينه.....
آرشام دست كوچكش را بطرف آرمين گرفت ومودب گفت :
-سلام .... من آرشامم
آرمين دست ظريفش را در دستش فشرد و با لبخندي تصنعي گفت:
-خوشبختم
سپس رو به سايه گفت:
-ميتوني به من بگي اينجا.....
نگاهش بي اختيار روي صورت كنجكاو وظريف آرشام خيره ماند ،چشمان درشت و سياه آرشام او را از ادامه حرفش منصرف كرد .در حالي كه به طرف پله ها ميرفت ادامه داد
-سايه! چند لحظه بيا اتاق من
و از پله ها بالا رفت . سايه با لبخند گرمي رو به آرشام كه بهت زده به رفتن آرمين خيره شده بود گفت:
-عزيزم تا تو يه عالمه تام جري ببينی ، من برم ببينم عمو با من چكار داره و برگردم
آرشام را روي مبل نشاند وخواست از كنارش دور شود كه آرشام دستش را محكم گرفت وگفت:
-خاله ،عمومنو دوس نداله؟
با لبخند مهرباني گفت :
-چرا عزيز دل خاله ،مگه كسي ميتونه اين پسر خوشگل و ودوست داشتنی رو دوست نداشته باشه
آرشام نگاه بي تفاوتش را به صفحه تلویزیون انداخت و سرگرم ديدن كارتن شد و سايه با خيالي راحت از پله ها بالا رفت
آرمين روي لبه تخت نشسته بود و متفكر انتظارش را ميكشيد با ورود او به اتاق گفت :
-مهد كودك راه انداختي ؟ اين پسره ديگه كيه؟
-پسر يكي از همسايه هاست
بی حوصله پرسید
-كدومشون؟
سايه متوجه شد فراموش کرده است كارت ويزيت پدر آرشام را بخواند و اصلا نمی داند آرشام پسر كيست پس با سرافكندگي گفت:
-نمي دونم! ..........
با چشماني گرد شده و متعجب گفت:
-نمي دوني !...یعنی اصلا نمی دونی پسر كيو ورداشتي آوردی خونه ،.شايد خانواده اش نگرانش شده باشن
درمانده گفت:
-نه نه اينجوري نيست كه تو فكر ميكني ؟ در واقع پدرش خودش اونو به دست من داد كه امشب مراقبش باشم
آرمين كلافه دستي در موهايش برد و گفت :
-سايه تو رو خدا درست حرف بزن و بگو جريان چيه و اين بچه اينجا چيكار ميكنه ؟
romangram.com | @romangram_com