#مهمان_زندگی_پارت_212
سايه كارت را از او گرفت وگفت :
-چشم حتماً
سپس دستهايش را براي به آغوش كشيدن آرشام باز كرد .پدر آرشام در حالي كه اورا روي زمين مي گذاشت ساكش را به دست سايه داد و گفت :
-آرشام ديگه بزرگ شده وميتونه خودش راه بره
سايه دست آرشام را در دست گرفت و گفت:
-نمي خواي از بابا خداحافظي كني ؟
آرشام با دست كوچكش از پدرش خداحافظي كرد وهمراه سايه وارد اتاقك آسانسور شد
وجود آرشام در كنارش همه خستگي را از تنش زدوده بود . با شور و شوق با آرشام بازي ميكرد وخوراكي ميخورد .بچه اي شده بود به سن آرشام كه كارتن ميديد وقايم باشك بازي ميكرد .
آرشام مثل لحظه هاي اول ورودش غريبگي نميكرد وبا او راحت شده بود .سايه نميدانست براي شام، چه چيزي دوست دارد به همين دليل گفت :
-آرشام برا شام چي دوست داري خاله درست كنه ؟
آرشام با لحن كودكانه اش گفت:
-پيتزا ،من فقط پيتزا دوست دارم و اوشابه
-واي چه بد ،آرشام هنوزنميدونه كه اوشابه خيلي بده وباعث ميشه كوچولو بمونه؟!
-پس چي منو بزرگ قد يه اسمون ميكنه؟
-شير با آبميوه ...
-خوب پس من پيتزا ميخوام با ابميوه
با محبت اورا بغل گرفت وگفت :
-چشم عزيزم ،منم سفارش دوتا پيتزاي خوشمزه روميدم
آرشام خودش را از او جدا کرد و با حالتی متعجب پرسید
- چرا دوتا؟
-پس چند تا ؟ما كه فقط دونفريم
-مگه شما بابايي ندالين
سايه از اين لحن شيرينش ذوق زده به رویش خم شد ودرحالی که شکمش را قلقک میداد وصورتش را می بوسید گفت :
-الهي خاله قربونت بره با اين حرفاي خوشگلت
ارشام با خنده های شیرین وریزش فضای بی روح همیشگی خانه را عوض کرده بود ،واو از اینهمه شادی با هیجان آرشام را در آغوش گرمش میفشرد و به همراهش میخندید
در همين لحظه كليد در قفل چرخيد .نگاه سايه اول روي ساعت ديوراي و بعد روي در خيره شد ساعت نزديك هفت بود و قاعدتاً تا آمدن آرمين هنوز خيلي مانده بود .آرمين با چهره ای خسته و كوفته وارد شد وكفشش را از پا بيرون آورد و روفرشي هايش را پوشيد و در حالي كه وارد ميشد نگاهش روي آرشام در آغوش سايه ثابت ماند پس از لحظه اي کوتاه به خود آمد وپس از سلام سردي به سایه گفت:
-براي خودت همبازي پيدا كردي؟
سايه نميخواست آرشام كه پسر باهوش و كنجكاوي بود متوجه رفتار سرد وخصمانه آندو شود پس با لحني كودكانه رو به آرمين گفت:
-اين آرشام دوست جديد منه
و سپس به آرمين اشاره كرد و به آرشام گفت :
romangram.com | @romangram_com