#مهمان_زندگی_پارت_211


-خانواده هر دوي ما ساكن یه شهر دیگه هستن

نگاه سایه روي صورت سفيدو جذاب پسرك افتاد نگاه معصومش بی اختیاراو را به طرف خود جذب ميكرد دستي روي موهاي نرمش كشيد و مهربانانه گفت:

-اسمت چيه عزيزم ؟

پسرك شيرين گفت:

-آرشام

با همان لحن كودكانه به آرشام گفت :

-واي چه اسم خوشگلي تو داری؛ آرشام دوست داري امشب پيش خاله بمونی ؟

آرشام با اضطراب به پدرش خيره شد و سايه دوباره گفت :

-بابايي بايد بره پيش مامانت تا که تنها نباشه ،عزیزم تو هم بايد بهش كمك كني تا اون بتونه از ماماني مراقبت كنه

آرشام با بغض گفت :

-من ميخوام پيش بابام بمونم

-ولي من و تو ميتونيم با هم بازي كنيم وکارتن ببینیم، همینطور يه عالمه خوراكي بخوريم

آرشام دوباره به پدرش نگاه كرد و پدرش گفت:

-فقط همين امشب ، قول ميدم فردا تو رو ببرم پيش مامانت

سپس با نگاهي شرمگين رو به سايه گفت :

-نمي دونم چه جوري اين خوبيتونو جبران كنم

سايه لبخندي زد وگفت:

-من ساكن طبقه هفت واحد دویست وچهل هستم ، فکر کنم من وپسرتون ميتونیم دوستای خوبي براي هم باشیم

-ميتونم شماره تلفنتون رو داشته باشم ؟

لحظه اي جا خورد او از اخلاق آرمين باخبر بود و نمي خواست بی خود دوباره گزك به دستش بدهد

پس با استرس گفت:

-شرمنده ........ولی اگه شما لطف كنيد و شمارتونو بديد به من حتما تماس ميگيرم

-ولي................

نگاه مضطربش را به نگهبان دوخت .نگهبان با لبخندی گفت :

-ایشون همسر دکتر مشایخ هستند یکی از بهترین ساکنین برج

سایه در نگاه مرد ترس و ناامني را حس می كرد ،البته به او حق ميداد كه نگران پسرش باشد به همين دليل ناگزير كارت آرمين را از كيفش بيرون آورد و گفت:

-اين کارت همسرمه ،بيشتر اوقات ده به بعد خونه است ،ميتونيد تو این ساعت تماس بگيريد و از حال آرشام باخبر بشيد

مرد با خوشحالي در حالي كه كارت را از دست سايه ميگرفت متقابلاً كارت ويزيتش را بدستش داد وگفت :

-بفرمائيد ،اينم كارت ويزيت من ، براي جبران محبت شما در هر شرايطي در خدمتتون هستم .خواهش ميكنم اگر آرشام اذيت كرد يا بهونه گيري كرد هر ساعتي هم كه باشه به من اطلاع بديد


romangram.com | @romangram_com