#مهمان_زندگی_پارت_210

-مردي اون تو ؟

-نه پوشيدمش اندازه امه

-خوب درو باز كن منم ببينم

-نازنين يكم ناجوره

نازنين با حرص گفت :

-درو باز ميكني يا خوردش كنم ،بي فرهنگ اينجا كه همه خانمن

در را باز كرد و روبرو نازنين ايستاد و گفت :

-تو دوباره وحشي شدي امروز

نازنين به طرفش برگشت و با چشماني گرد شده و بهت و حيرت خيره اش شد و گفت :

-واقعا اين تويي ،سايه

-نه !بي بي مه از خاك زده بيرون

-سايه باور کن از سيندرلا هم خوشگلتري

دوباره وارد اتاقك پرو شد و در را بست و گفت:

-خاك تو اون مخ تعطيلت كنن كه منو با يه شخصيت فانتزي مقايسه ميكني

در حالي كه لباس را از تنش بیرون می آورد صداي نازنين راشنيد كه ميگفت:

-تولياقتشونداري

خسته مقابل برج از تاكسي پياده شد و با بسته هاي سنگين وارد لابی برج شد ساعتها پياده روي و از اين مغازه به اون مغازه به همراه نازنين واقعا خسته و كلافه اش كرده بود . تنها فكرش اين بود كه وقتي رسيد پايش را از درون اين چكمه هاي پاشنه دار بيرون بياورد و ساعتي درون آب ولرم بگذارد .

با سلام كوتاهي از كنار نگهبان و مردي كه كنارش ايستاده بود گذشت و به طرف اتاقك آسانسور رفت و دكمه احضار را فشرد.بسته هاي خريد را در دستش جابه جا كرد وبه صفحه نمايش زل زد آسانسور قصد پايين ْآمدن نداشت و مدام بين طبقات ، بالا ،بالا و پايين ميرفت .

ناخوداگاه توجهش به صحبتهاي نگهبان با آقاي مرتبي كه پسر بچه سه چهار ساله اي در آغوشش بود جلب شد. مرد از نگهبان خواهش ميكرد كه تنها يك شب از فرزندش مراقبت كند چرا كه همسرش در بيمارستان بستري است و او در اين شهر هيچ كسی را ندارد كه از فرزندش مراقبت كند .اما نگهبان اين كار را خارج از وظايف شغليش ميدانست .سايه نگاهي به چهره معصوم و پاك پسر بچه انداخت چشمهاي قرمز و پف الودش حكايت از درد درونش داشت بي اختيار به طرف آندو كشيده شد و گفت:

-معذرت ميخوام ،ميتونم كمكتون كنم ؟

قبل از اينكه مرد چيزي بگويد نگهبان رو به او گفت:

--ببخشيد ،خانم دكتر ، من يك ساعته كه دارم بهشون ميگم كه اين كار خلاف قانون برجه ولي ایشون نمي خوان اینو قبول كنن

مرد با نگاهي پر از عجز و التماس به سايه نگریست و گفت :

-ببخشيد خانم ،من آدم بي منطقي نيستم اما در شرايط بدي قرار گرفتم

سايه نگاهی به مرد انداخت و گفت:

-مشكل شما چيه ،من ميتونم كمكتون كنم ؟

مرد نگاه نگران و درمانده اش را به او دوخت و گفت :

-من تنها چند روزه كه ساكن اين برج شدم و هيچ كدوم از ساكنين اينجا رو هم نميشناسم ،همسرم به خاطر يه عمل جراحی امشب ميره اتاق عمل ، طبيعيه كه من بايد اونجا باشم،عمل همسرم قراربود هفته بعد انجام بشه ولي بدليل وخامت حالش دكترش مجبور شد امشب اورژانسي اونو ببره اتاق عمل ،اينه كه من موندم و اين طفل معصوم كه نميدونم چيكارش كنم

دوباره نگهبان ميان حرفش پريد و گفت:

-مگه تو كس وكاري نداري كه اين بچه رو بسپري بهش؟

romangram.com | @romangram_com