#مهمان_زندگی_پارت_209


-قهر نيست ،فقط نميخواد با هم برخوردي داشته باشيم

-پس برا خريد امروز ازش اجازه نگرفتي؟

کنار یک مانکن ایستاد ودر حالی که لباس تن مانکن را لمس میکرد گفت :

-چرا يه اس دادم كه همراه نازنين ميرم خريد ،اونم جواب داد برو ولي قبل از تاريكي خونه باش

-چه جالب ، پس حساب كار دستش اومده و فهميده نبايد زياد سربسرت بزاره

از این لباس گذشت وآهسته به طرف بعدی رفت وگفت :

-اميدورام ،همين جوری باشه كه تو ميگي

نازنین هم قدم به قدم به دنبالش به راه افتاده بود .کنارش ایستاد و آهسته پرسید

-حالا اونهمه غذا روچيكار كردی؟

-يه يادداشت به در يخچال چسبونده بود میبره برا نگهبان شركتشون،زيرشم اضافه كرده بود ، اميدوارم دستپختت طرف و راهي بيمارستان نكنه .

-جدي هم يه سراغي ميگرفتي طرف مسموم نشده باشه

-اهه نداشتيما ،يعني آشپزي من اينقد افتضاحه

-اگه مثل اونموقع هاست كه بايد بگم فاجعه است

نگاهش را به اطرافش چرخاند ،بين لباس ها چشمش به يك لباس نقره اي مدل گردني كوتاه تا روي زانو افتاد و با ذوق گفت:

-همينه ،دقيقا همونه كه ميخواستم

نگاهي به مانكن مورد نظر نازنين انداخت و با نارضايتي واكراه گفت :

-نازنين من اينو بپوشم ؟!

-خره! با يه چكمه ساق بلند محشر ميشی

به طرفش برگشت وبا اعتراض گفت :

-من اگه نخوام محشر بشم بايد كيو ببينم؟

قاطع و محكم گفت:

-منو !

-نازنين من نميتونم لباسي بپوشم كه نيمي از بدنم و نمايش بده

نازنين با بيتفاوتي از فروشنده خواست لباس را جهت پرو به آنها بدهد سپس رو به سايه گفت :

-همين كارا رو ميكني كه بهت ميگه املي دیگه ، ناسلامتي طرف چند سال خارجه بوده و همه جور زنايي رو ديده حالا تو ميگي .....

-مشكل من که آرمين نيست ، من باید اين لباس و جلوي همه مهموناي توبپوشم ؟

نازنين لباس را بدستش داد ودر حالی که اورا بطرف اتاقك پرومی كشيد گفت :

-نگران مهموناي من نباش خانواده سروش تعصبي هستن و زنها و مردها از هم جدان

ناگزير لباس را از دست نازنين گرفت و وارد اتاقك پرو شد .لباس اندازه و برازنده قيافه اش بود خودش هم باورش نميشد كه قيافه اي به اين جذابي و موزوني داشته باشد .اما بالا تنه عريانش باعث ميشد كه نتواند خودش را راضي به انتخاب اين لباس كند ،نازنين كلافه با تلنگري به در گفت:


romangram.com | @romangram_com