#مهمان_زندگی_پارت_207
با پوزخندی تحقیر آمیز گفت :
-چه جوری میخوای اینکارو کنی؟
از لحن تحقیر آمیزکلامش بر آشفت و نسنجیده گفت :
-وقتی بعد از جدائی از تو، با کسی که از همه لحاظ ازت سرتر باشه ازدواج کردم تازه میفهمی که هیچی نیستی !منتظر کارت دعوتم باش
مثل فنراز جا جهید و با خشم رودررویش ایستاد ،در یک لحظه سیلی محکمی بود که در گوشش نواخته شد،نتوانست خودش را کنترل کند و بی اختیاربه روی زمین پرت شد نیمی از صورتش گر گرفت و میسوخت، در حالی که سعی می کرد مانع سرازیرشدن اشکهایش شود با دست قسمت گر گرفته صورتش را پوشاند وبه سختی از جا برخاست در نگاه بغض آلودش هزاران حرف نگفته پنهان بود اما گریه مجالش نداد و بی هیچ حرفی سریع اتاق را ترک کرد .
آرمین پشیمان از کارش ،خودش را روی تخت انداخت نمی دانست چرا در یک لحظه اینهمه عصبانی شده است . بین دو احساس گرفتار و در گیر بود نمی خواست سایه را مال خود کند و نمی توانست او را با دیگری ببیند .کف دستش قرمز شده بود ومی سوخت اما سوزش آن بیشتر از سوزش درد دلش نبود،دلش برای این دختر بی گناه که در دستان او اسیر شده بود می سوخت .
کمی که آرام شد از جا برخاست و از اتاق خارج شد ،پشت در اتاق سایه تقه ای به در زد ولی سایه جوابش را نداد دوباره هم ضربه ای نواخت و همزمان سایه را صدا زد اما باز هم سایه جوابش را نداد در این مدت به خوبی به اخلاق سایه واقف بود و میدانست که در این لحظه سکوت را بر هر چیزی ترجیح می دهد به همین دلیل بدون اجازه در را باز کرد وارد اتاقش شد .سایه روی لبه تخت نشسته بود و آرام اشک می ریخت
در حالی که سرش پایین بود با دستمال در دستش اشکهای روی گونه اش را پاک کرد و گفت :
-کی بهت اجازه داد بیای اتاق من ؟
زمزمه کرد
-من نیازی به اجازه ندارم !.اینجا اتاق منم هست
در دایره المعارف ذهنش به دنبال واژه ای به غیر از عذر خواهی می گشت اما هیچ نمی یافت ،به همین دلیل آرام ادامه داد
-تو باید یاد بگیری چطور بامن حرف بزنی
با خشم سرش را بلند کرد وهمراه با پوزخندغلیظی گفت :
-بله درسته ،اصلا یادم رفته بود که باید رفت و آمدم ، غذا خوردنم ،لباس پوشیدنم ،حتی حرف زدنم و نفس کشیدنم به اراده تو باشه ، چرا ؟!......چون مجبورم !...... می بینی چقد بدبختم !من حتی اختیار زندگی خودمم ندارم
-تو می دونی که من یه مردم وبه این حرفها تعصب دارم نباید حرفی می زدی که به غیرتم بر بخوره
فریاد کشید:
-تو به همه چیز تعصب داری ، در واقع به هوای اطرافه منم تعصب داری ، اما من دیگه خسته شدم ،دیگه بریدم !،........دیگه نمی تونم بیشتر ازاین تحقیر ها و تهدیداتتو تحمل کنم
گریه اش شدت گرفت ،آرمین ناراحت کنارش نشست و مهربان گفت :
-متاسفم ،نباید اینطوری میشد برای لحظه ای کنترلم و از دست دادم .
اشکهایش را پاک کرد و گفت :
-نه اصلا متاسف نباش ،چون من دیگه تصمصم خودمو گرفتم وهمین فردا برمی گردم خونمون ،تو هم می تونی یه نفس راحت بکشی وبری با هرکی دوست داری زندگی کنی .
آرمین عصبی از جا برخاست وبه تندی گفت :
-چرند نگو ..........
-چرند نیست !.....ما فقط داریم همدیگه رو عذاب میدیم
لحنش را ملایم کرد وآهسته گفت :
-تو فکر پدرت نیستی حالا که اون از زندگی ما راضی و خشنوده می خوای همه دنیاشو خراب کنی .
-پدرم آدم منطقی و فهمیده ایه بهش میگم که از روز اول بخاطر اون مجبور شدیم این بازی احمقانه رو راه بندازیم ،حتما ما رو درک میکنه
باحرص پیشانیش را فشرد و با کلافگی گفت :
romangram.com | @romangram_com