#مهمان_زندگی_پارت_205


هیکل ورزیده وموزون آرمین قلبش را با ریتمی تند به تپش انداخته بود .اما نیشخند تمسخر آمیز آرمین اورا به خود آورد و سریع خودش را جمع وجور کرد وگفت :

-به تو هم یاد ندادن به دیگرون احترام بذاری و اونا رو سر کار نذاری

در حالی که تی شرتش را میپوشید با خونسردی گفت :

-مثل اینکه فراموش کردی سرکار گذاشتن دیگرون جزءوظایف شغلی منه

از آرامش و خونسردیش به حالت انفجار رسید با عصبانیت به طرفش رفت و گفت :

-تو با خودت فکر کردی کی هستی! چطور به خودت اجازه می دی اینهمه منو آزار بدی

صندلی مطالعه اش را بیرون کشید و روی آن نشست وبا بی خیالی گفت :

-درست حرف بزن ببینم چی شده

کلافه و پرازخشم گفت :

-چی شده !!.........،یعنی واقعا، نمی دونی چی شده

از میان طرحهای روی میزش یکی را برداشت ودر حالی که باز می کرد گفت :

-از کجا باید بدونم ؟

از خونسردی آرمین به حد جنون رسیده بود طرح را از میان دستش بیرون کشید و روی تخت پرت کرد و با خشم گفت :

-من از ساعت شش منتظر خانواده ات بودم ،حالا اومدی و راحت میگی چی شده ؟

به صندلی چرخدارش تکیه زد و با آرامش گفت :

-به خاطر این داری مثل آتشفشان فوران می کنی ،اونا براشون یه کاری پیش اومد نتونستن بیان اینجا

خشمگین دسته صندلی اش را گرفت و او را به طرف خودش چرخاند و گفت :

-نتونستن بیان !........فقط همین !........تو نمی دونی من چقدر برا امشب زحمت کشیدم

معترضانه به تندی گفت :

-یه شام درست کردن اینهمه جرو بحث داره

لحظه ای چشمهایش را بر هم فشرد وبرای مهار خشمش نفسش را با صدا بیرون داد و آرام زمزمه کرد

-فقط بهم بگو چرا نتونستن بیان؟

-برا خاله ام مشکلی پیش اومده که مجبور شدن برن خونشون

-اینو من نباید می دونستم ؟

بی خیال گفت :

-مگه حالا چی شده ؟

دوباره خشمگین شد و فریاد کشید :

-چی شده؟! ...........من داشتم از استرس و نگرانی می مردم ! نباید بهم تلفن می زدی و می گفتی

-گوشیموتوی دفتر کارم جا گذاشتم به همین خاطر نتونستم تماس بگیرم


romangram.com | @romangram_com