#مهمان_زندگی_پارت_203


-ولی اون از خواهر برام نزدیکتره

-این لوس بازیها روبذار کنار و زودتر برو خونه ،امشب مهمون داریم

-مهمون!.....کیا هستن ؟

-بابا ومامانم ،مگه نه همیشه گیر می دی که چرا نمیان خونمون

-حالا چرا امشب ؟

- جدیدا رسم شده از مهمون بپرسن چرا می خوای بیای خونمون ؟!

-خوب می تونیم از بیرون غذا بگیریم ،منم تا قبل از رسیدن اونها خودمو می رسونم

-اگه قراره از بیرون غذا بگیرم که همون بیرون هم بهشون می دم اتفاقا خیلی هم با کلاستره

-سعی می کنم خیلی زود برگردم وهمه چیزو ردیف کنم

-.دیگه داری حوصلمو سر میبری تو برا هر چیزی یه را ه حلی داری ؟،....... ،به جای اینهمه بحث زودتر برو خونه

و بدون اینکه منتظر پاسخ سایه بماند گوشی را قطع کرد .با چهره ای گرفته ودرهم به نازنین نگاهی انداخت وباغصه گفت :

- متاسفم نازی ،من نمی تونم همرات بیام

نازنین با بهت خیره اش شد وگفت :

-رفتارت برام خیلی عجیبه سایه ،.......توواقعا همون سایه سرکش چند ماه پیشی ،همون سایه ای که اصلا حاضر نبود زیر حرف زور بره واقعا برام سواله که اون چطور تونسته تو رو اینقدر مطیع ورام خودش کنه

-چه کار کنم نازی ،وقتی میگه اگه بخوای رو حرف من حرف بزنی باید برگردی خونه بابات ،باید چکار کنم

عصبانی گفت :

-خوب برگرد ،بهتر از این زندگی کوفتی نیست که هی خفت می خوری

-نازنین مجبورم ،باید همه چیزو تحمل کنم

با حرص نالید :

-بچه پرو! خیلی هم دلش بخواد تو زنش باشی ،همین حالا هم که اسم اون روته صد تا خواستگار بهتر از اون داری

-مساله این نیست نازی ،من نمی خوام باعث ناراحتی پدرم بشم ،اون در مورد من احساس راحتی و آرامش داره ومن نمی خوام این همه خوشی رو ازش بگیرم

- سایه تو داری خودتو نابود می کنی

-من مجبورم نازنین ، مجبور

-سایه ! عزیز دلم ! من نمی خوام توی زندگی خصوصیت دخالت کنم چون خودت خوب می فهمی که از اولم با این ازدواج لعنتی مخالف بودم ولی اگه این اقا بخواد بیشتر از این آزارت بده وهمین جور سوهان روحت بشه بخدا قسم خودم می رم پیش حاج علی وهمه چیزو بهش می گم

-نه نازی! خواهش می کنم بابا هرگز نباید بفهمه من تو چه جهنمی گیر کردم

نازنین خشمش را با نفس عمیقی بیرون داد وگفت :

– باشه حالا برو تا ازت نخواسته دوستیتو با منم بهم بزنی ،تو که مثل موم تو دستشی

ناراحت وغصه دار بوسه ای روی گونه اش زد و با خداحافظی از او جدا شد

نگاهی به ساعتش انداخت ساعت از ده گذشته بود اما هنوز از آرمین وخانواده اش خبری نبود ، برای صدمین بار شماره آرمین را گرفت هنوز روی پیغام گیر بود با خشم گوشی را روی مبل پرت کرد وعصبی طول وعرض خانه را پیمود، پشت پنجره ایستاد ونگاهی به بیرون انداخت این کارهای تکراری را از سر شب تا به حال هزار بار انجام داده بود دوباره به طرف گوشی رفت و شماره منزل مشایخ را گرفت ولی هیچ کس جواب نمی داد مضطرب ونگران بود .شماره همراه خانم واقای مشایخ را نداشت وآرتین هم اصفهان بود ونمیخواست بی خود نگرانش کند .کلافه وعصبی دوباره طول سالن را پیمود از صدای برخورد صندلهای راحتیش بر کف پوش گرانیتی اعصابش تحریک می شد .از این فکر که حتما اتفاقی برای آرمین و یا خانواده اش افتاده ؛داشت خون خونش را می خورد .


romangram.com | @romangram_com