#مهمان_زندگی_پارت_201
نازنین با سرخوشی پقی زد زیر خنده وگفت :
-این که شد معجزه ،فکرشو بکن دکتر مشایخ سرد ویخ زده با اون قیافه عصا قورت داده بگه ،عزیز دلم ،.....وای که اون لحظه سقف رو سرمون خراب میشه ،....تو هم عجب رومانتیک وخیالپردازتشریف داریها
بی حوصله گفت :
-حالا زنگ می زنی یا نه
- فدای اون چشم وابروی خوشگلت بشم من ،حالا که استاد اومد بذار بعد از کلاس یه خاکی تو سر کچلم میریزم دیگه ،خیر سرم می خوام برم خرید نامزدی دندم نرم چشمم کور،یه جور جورتو می کشم
با ورود استاد هر دوساکت شدند و به احترامش از جا برخاستند
بعد از کلاس سایه گوشیش را به طرف نازنین گرفت وگفت :
-هنوز که رو حرفتی !
-امان از دست تو ،بیچاره آرمین چه جوری با اینهمه لجبازی تو کنار میاد
شماره آرمین را گرفت وگوشی را به دست نازنین داد وگفت :
-سعی کن جلوش اصلا کم نیاری
نازنین با حالتی پراز استرس گوشی را از دستش گرفت ومنتظر وصل تماس شد بعد از چند بوق صدای محکم و گیرای آرمین در گوشی پیچید
-بله......چیزی شده ؟
نازنین هیجان زده ودستپاچه مقطع وبریده بریده گفت :
-س.....سلا..م ......دک.....دکتر ......منم.....ایز..ایزدی
از ترس وهیجان درونش صدایش بی اختیار می لرزید که این باعث نگرانی آرمین شد ومضطرب گفت :
-بله خانم ایزدی !....اتفاقی افتاده ؟سایه حالش خوبه ؟
نگرانی در لحن کلامش موج می زد،نازنین که سعی می کرد بر خودش مسلط باشد دوباره لرزان گفت:
-اون......اون ........آره اون خوبه.........فقط ...فقط من وسایه می خوایم ........می خوایم بریم خرید .....اون یکم دیر میاد خونه
دوباره لحن سخنش سرد و جدی شد وگفت :
-برا زبون خودش مشکلی پیش اومده که زبون شما رو قرض گرفته ؟
مستاصل گفت :
-خودش.....خودش رفت دستشویی ...........از من ....از من خواست که باهاتون تماس بگیرم و اطلاع بدم
-پس وقتی برگشت لطف کن وبهش بگو با من تماس بگیره
-چشم ،استاد
سریع گوشی را قطع کرد ونفسی عمیق کشید .سایه که از دستپاچگی و لکنت زبانش خنده اش گرفته بود گفت :
-حالا چرا اینهمه ترسیدی ،نکنه فک کردی با خون آشام طرفی
گوشی را مقابلش گرفت وگفت :
-بیا بگیر ،اینم شوهره که تو داری از اژدها ده سرم وحشتناکتره
romangram.com | @romangram_com