#مهمان_زندگی_پارت_200

-بی مزه !

و سریع برای جمع کردن موضوع پرسید :

-سروش هم امروز میاد خرید ؟

-اگه شوهر جان توبهش مرخصی بده چرا که نیاد

-نازی داره کم کم بهت حسودیم میشه

-اینکه شوهر من حقوق بگیر شوهرتوهه کجاش خوبه

با لحن گرفته ای گفت :

-منظورم این نبود

به خوبی منظورش را گرفته بود و وضعیتش را درک میکرد او میفهمید این روزها سایه واقعا سردرگم وعصبیست . برای اینکه کمی از ناراحتیش کم کند با بیخیالی تصنعی گفت :

-پس چی ،تو از خیلی جهات از من خوشبختری ،شوهری داری که عین دسته گل می مونه وخیلی از بچه ها آرزوشو دارن ،فکرشو بکن بچه ها بفهمند تو زن دکتر مشایخی باور کن تکه تکه ات می کنن

بی حوصله گفت :

-بچه ها نمی دونن اون چه اخلاق گندی داره

نازنین نگاهی به چهره غم گرفته اش انداخت وپرسید

-جدیدا دوباره به تیپ هم زدین ؟

-نه فقط هنوز جرات نکردم بهش بگم می خوام همراه تو بیام خرید نامزدی

-تو که می دونی چقد به رفت وآمدت حساسه ،خوب بهش می گفتی تا حالا نخوای قمبرک بگیری

-آخه از گیرهای بی خودش خسته شدم ،می ترسم بهونه بیاره واجازه نده

-می خوای بدون اجازه اش بیای ؟

- نه شر به پا می کنه !

کمی خودش را لوس کرد وگفت :

-نازی الهی قربونت برم می شه تو بهش بگی ،اون با تو رودرباسی داره وممکنه چیزی نگه

نازنین نیشخندی زد وگفت :

-چی می گی اونو رودرباسی،اون حتی با خدا هم رودرباسی نداره

-پس منم نمیام

-چی چی رو نمیام

-اگه می خوای همرات بیام باید خودت اجازه م واز آرمین بگیری

-وای خدا! می بینی مارو ،این همه سال عمر کردیم اجازه از هیچ کس نگرفتم حالا برا یه خرید دوساعته باید مقابل این اقا کرنش کنیم

-حالا به جای اینهمه جلزو ولز کردن بگو زنگ می زنی یا نه

- الهی من قربون اون قد بالات بشم ، حالا که اون سر کلاسه بذار بعد از کلاس شاید فرجی شد

-آره شاید!... ،مثلا شاید خودش زنگ زد وگفت :(عزیز دلم اگه دوست داشتی ومیلت کشید همراه نازنین برو خرید)

romangram.com | @romangram_com