#مهمان_زندگی_پارت_199
از کنارش رد شد وروی اولین صندلی نشست سایه با حیرت از رفتارش به رفتنش خیره شده بود که نازنین پشت سرش گفت :
-چیزی شده ؟
به خودش آمد وسرش را به طرف نازنین برگرداند وبا حالتی گیج وسردرگم پرسید :
-چیییییییییییی ؟
-چی شده چرا مثل صاعقه زده ها شدی ؟
-هان........ نه نه چیزی نیست !
دوشادوش هم وارد کلاس شدند و روی صندلی در کنار هم نشستند سایه آرام در گوشش گفت :
-چند لحظه پیش امید مرادی پیشم بود
در حالی که کتابش را ورق می زد با بی تفاوتی گفت :
-خوب که چی ؟؟
-می گفت استاد شریفی گفته چون تحقیقتون یکیه پس با هم روش کار کنید
-تو چی گفتی ؟؟
-گفتم باید نظر تو رو بپرسم
-از نظر من که عالیه، فراموش کردی اون مغز متفکر دانشگاست
-از نظر منم عالیه ولی یکم نگرانم
-چرا ؟
-نمی دونم چراموقع حرف زدن یکم معذب بود ،نگاش خیلی نگران وناراحته
-خودش چیزی نگفت ؟
-نه ! فقط گفت بعدا می گم وسریع از کنارم دور شد
نازنین متفکرو متعجب گفت :
-یعنی چی شده ؟!
-نمی دونم ، خیلی مشکوک می زد ،سر کلاس سازه هم از من خواست براش همورک و حل کنم
نازنین با چشمانی گرد شده متحیر پرسید :
-کی ؟ مرادی از توخواست !
-منم ،داشتم شاخ در می اوردم
با لودگی گفت :
-کو ؟.....کجاست !....... نمی بینمش ؟
-چی کجاست ؟
-اون شاخ خوشگل نازنازی و می گم
romangram.com | @romangram_com