#مهمان_زندگی_پارت_198
-خواهش می کنم راحت باشید ،اینجوری من معذبم
-نه من همین جوری راحترم
مساله را تمام کرد ودرحالی که دفتر مرادی را به طرفش می گرفت گفت :
-ببخشید اگه بیانم خوب نبود
لبخندی زد وگفت :
-اتفاقا برعکس بیان شما خیلی عالیه ،من همیشه از نحوه تدریس شما لذت می برم ،مطمئنم اگه یه روزی استاد شدید همه دانشجوهاتون عاشق تدریستون می شن
خنده ای کرد وگفت :
-جدی ،شما خیلی به من انرژی مثبت می دید
در همین لحظه آرمین وارد کلاس شد ودر برخورد اول نگاهش بر روی امید که به فاصله کمی کنار سایه ایستاده بود افتاد در حالی که نگاهش روی آندو بود وسایلش را روی تریبون گذاشت و با لحنی محکم امید را برای محاسبه فرا خواند امید با آرامش به سایه نگاهی انداخت و با لبخند گفت :
-خدا به دادم رسید والا بیچاره بودم
با گامهایی پر از اعتماد به نفس از پله ها بالا رفت ومقابل کلاس ایستاد وساده وروان در میان بهت وحیرت سایه همورک را با روشی بغیر از روش سایه محاسبه کرد . پس از حل مسائله آرمین با گفتن بفرمایید او را دعوت به نشستن کرد وسریع شروع به تدریس درس جدید کرد ،اما سایه در تمام طول کلاس در حالی که سنگینی نگاه پر از خشم آرمین را برروی خودش حس می کرد ذهنش مشغول رفتار امید مرادی بود ونمی توانست دلیل قانع کننده ای برای دروغش پیدا کند
با پایان وقت کلاس منتظر ماند آرمین از کلاس خارج شود وسپس با عجله وسایلش را برداشت وخارج شد وبه طرف کلاس زبان رفت اما در آستانه درب کلاس بود که دوباره امید مقابلش ظاهر شد
خودش را کنار کشید تا اواول وارد شود ولی امید با دست به او اجازه ورود داد وبا لبخند گفت :
-اصولا خانما مقدم ترند
از او تشکر کردواز کنارش گذشت که امید گفت :
-شرمنده خانم ستوده.......
به طرفش برگشت وبا احترام گفت :
-خواهش می کنم بفرمایید!!
-از استاد شریفی شنیدم موضوع تحقیق هر دومون یکیه
متعجب یک تای ابرویش را بالا داد وگفت :
-جدی ! نمی دونستم ............
-می خواستم اگه ایرادی نداره با هم رو این موضوع کار کنیم ،البته بیشتر پیشنهاد خوداستاد بود
کتابهایش را در دستش جابجا کرد وگفت :
-باعث افتخار منه که با شما تو یه تیم کار کنم ،ولی راستش منو ایزدی با هم این موضوع رو ارائه دادیم
پس باید نظر اونم بدونم
-خواهش می کنم در صورت موافقت خانم ایزدی منو خبر کنید خوشحال میشم با شما تو یه تیم باشم
نگاهش ناراحت وکلافه بود سایه متعجب نگاهش کرد ودوستانه پرسید :
-آقای مرادی اتفاقی افتاده ؟شما خیلی مضطرب به نظر می رسین !
با لبخند تلخی گفت :
-از بچه ها چیزایی شنیدم که باورشون یکم برام سخته ،سر فرصت خدمتتون عرض می کنم ،ببخشید !...فعلا با اجازه
romangram.com | @romangram_com