#مهمان_زندگی_پارت_197


-تو داری از قیافه من ایراد می گیری ، هرکه منو می بینه فک می کنه یه مدلینگم

آرمین لبخند تمسخر آمیزی زد وگفت :

-پس خانم مدلینگ لطفا پالتوت و بپوش ،چون با این لباست پاک آبروی منو بردی

درب آسانسور باز شد و در کنار هم وارد اتاقک شدند وسایه گفت :

-کی می خواد نصف شبی منو ببینه

-ممکنه یکی بالا باشه اونوقت تو رو با این ریخت می بینه فک می کنه اینجور لباس پوشیدن مد روزه وفردا همه دخترا با لباس خواب میان خیابون

کیف وکتابهایش را به دست آرمین داد و با غرغر کردن پالتواش را پوشید

وارد آپارتمان که شدند بعد از روشن کردن همه لوستر ها یک راست به طرف پله ها رفت ودرحالی که خمیازه ای بلند می کشید از پله ها بالا رفت ،آرمین پشت سرش با تمسخر گفت :

-خانم مانکن مواظب باش با این همه خواب چاق نشی از رو فرم بیرون بیای

به طرفش چرخی زدو به تندی گفت :

-اگه یه بار دیگه منو مسخره کردی هرچه دیدی از چشم خودت دیدی

لبخند شیرینی به رویش زد وگفت :

-می خوام بدونم چه کار می کنی

انگشت اشاره اش را به طرفش نشانه رفت وتهدید آمیز گفت :

-همین انگشت رو تو جفت چشمات فرو می کنم

با خنده انگشت تهدیدش را پایین آورد و گفت :

- تسلیم ،فعلا هنوز جوونم و به این چشمها نیاز دارم تو هم اینقدر بخواب تا بشی مثل اصحاب کهف

می خواست وارد اتاقش شود که آرمین دوباره گفت :

-راستی !اگه خوابت نبرد از یک تا ملیارد بشمار برا ریاضیاتت خوبه

و با خنده وارد اتاقش شد

*****************************

فصل سیزدهم

وارد کلاس شد همه بچه ها با وسواس خاصی سرگرم حل ومحابسه همورک بودند در حالی که نگاهش روی بچه ها می چرخید آرام از کنارشان گذشت وسرجای همیشگیش نشست از حرکات بچه ها خنده اش گرفته بود همه دستپاچه وهیجان زده بودند از اقتداروسرسختی آرمین بی اختیار پر ازغرور شد از اینکه مردی با شخصیت آرمین که برای همه قابل احترام وستایش بود همسر او بود .به خود می بالید اما ناخودآگاه از این فکر نسنجیده کوهی از غم بردلش آوارشد آرمین متعلق به او نبود واو نمی توانست به عنوان همسرش به خود افتخار کند آهی کشید وغمگین سرش را بر روی جزوهایش انداخت در همین لحظه امید مرادی یکی از بچه هایی که از سال اول با هم بودند وتقریبا تمام واحدها را باهم پاس کرده بودند کنارش ایستاد و در حالی که دفترش را روی جزوه اش قرار می داد با رویی گشاده گفت :

-شرمند خانم ستوده ممکنه راه حل همورک رو به منم بگید

لبخندی زد وگفت :

-ولی شما که همیشه مشکلات بچه ها رو رفع می کنید

باخنده گفت :

-ولی امروز تو همورک گیر کردم ونمی تونم به جواب نهایی برسم

سایه دفترش را برداشت و شروع به محاسبه کرد در نیمه های راه نگاهی به امید که بالای سرش ایستاده بود انداخت وگفت :


romangram.com | @romangram_com