#مهمان_زندگی_پارت_196

خواب آلود نالید:

-خوابم می اومد ،حوصله اش و نداشتم

به او کمک کرد که سوار شود وگفت :

-پس تا سرما نخوردی زودتر سوار شو

سایه سوار شد وآرمین در را بست وبا تشکر از خانم ستوده خداحافظی کرد وبه راه افتاد

مقداری از راه را که طی کرد .نیم نگاهی به سایه انداخت معصوم تر از همیشه به نظر میرسید اما با تی شرت وشلواری که پوشیده بود ازسرما در خودش مچاله شده ودر خواب ناز فرو رفته بود .اتومبیل را نگه داشت و با لبخند شیرینی به طرفش برگشت وگفت :

-آخه چه جور می تونی اینجور راحت بخوابی

برای کشیدن سگک کمربند به رویش خم شد گرمای نفس سایه در صورتش پخش می شد لحظه ای به چهره زیبا ودوست داشتنی اش خیره شد لبهای صورتی و خوش فرم سایه قلبش را به تپش می انداخت نزدیکتر رفت گرمی لبش را روی لبهای داغ سایه حس کرد اما در آخرین لحظه چیزی در وجودش فریاد کشید

-نه ............

سریع به عقب برگشت واز فکر خطایی که ناخواسته قصد انجامش را داشته عصبی شد .با دستپاچگی سگک کمربند را در قفل زد وپالتواش رابه رویش انداخت وبا روشن کردن وتنظیم همه بخاریها به روی سایه دوباره حرکت کرد

در تمام طول راه فکرش مشغول کاری بود که می خواسته انجام دهد ،این دختر با این اخلاق منحصر به فرد چه به روزش آورده بود که همه اعتقادات و باورهایش را درهم خرد ونابود کرده بود . کلافه موههای روی پیشانی اش را عقب زد وآهی از عمق وجود کشید ،باید روی رفتارش بیشتر از اینها دقت می کرد

به برج که رسیدند آرام سایه را صدا زد اما او خوشخواب تر از این حرفها بود .دوست داشت با محبت تمام او را به آغوش می کشید وتا اتاقش می برد ولی او حتی از رفتارهای خودش هم می ترسید، نباید تا این حد در مقابل این دختر زیبا کوتاه می آمد ، این وضعیت به نفع هر دویشان نبود به همین دلیل کمی تن صدایش را بالا برد وبه تندی گفت :

-نمی خوای بیدار بشی

سایه سراسیمه چشمانش را گشود وبا وحشت گفت :

-چیزی شده ؟

با لحنی سرد ویخ زده ای گفت :

-آره رسیدیم ......اگه دوس داری همین جا توی ماشین بخواب

از ماشین پیاده شداما سایه شوک زده هنوز نشسته بود طاقت نیاورد و باتمسخر گفت :

-پس چرا پیاده نمی شی ،نمی خوای که تا بالا کولت کنم

سایه که از بلندی صدایش خواب از سرش پریده بود در حالی که کمربندش را باز می کردپالتو و وسایلش را برداشت وپیاده شد وگفت :

-مگه خودم پا ندارم که بخوام سوار کول تو بشم

-گفتم شاید خودت و به خواب زده باشی که دل من برات بسوزه وکولت کنم

جلوتر از او به راه افتاد وگفت :

-من حتی به تو اجازه نمی دم جنازه ام و هم کول کنی

همیشه از بحث با او لذت می برد به همین دلیل در حالی که به دنبالش به راه می افتاد با لبخند گفت :

-باید افتخار کنی

کنار اتاقک آسانسور ایستاد وگفت :

-تو باید به وجود من در کنار خودت افتخار کنی

کنارش ایستاد ودکمه احضارآسانسور را زد وبا اشاره به اوگفت :

-با این ریخت وقیافه ، مگه چیزی هم برا افتخار داری

romangram.com | @romangram_com