#مهمان_زندگی_پارت_190
از اینکه آرمین اینقدر باهوش بود که همه چیز را براحتی میفهمید و به نفع خودش استفاده میکردحرصش گرفت آرمین که تردیدش را دید زمزمه کرد :
-جوابم و ندادی
بدون آنکه به طرفش برگردد قاطع گفت :
-قبلا هم گفتم من هیچ حسی به نیما ندارم
-پس چرا اون جوری رفتار میکنه که انگار ازاحساس تو به خودش مطمئنه
-چه میدونم شاید فکر میکنه من دوستش دارم
-مگه تو بهش نگفتی که هیچ حسی به اونداری
-من فقط بهش گفتم که مثل یک برادر دوستش دارمَ
-پس اونودوس داری
به طرفش برگشت و در چشمان گستاخش زل زد وپرازخشم بی اختیار گفت :
-نصف دخترای دانشگاه هم تو رو دوس دارن حالا من باید به خاطر احساسی که اونها به تو دارن برای تو جبهه بگیرم
لبخند مرموزی زد وآهسته پرسید :
-مگه برای تو مهمه؟!
کلافه جواب داد :
-چی؟
-احساس اونها به من؟!
ـتازه متوجه شد که چه گفته است با دستپاچگی گفت :
-برا من.......خوب معلومه نه..........اصلا .....اصلا چرا باید مهم باشه ........
با شیطنت نگاهش کردوگفت:
-گفتم شاید حسودیت شده باشه
-چرا باید حسودیم بشه،اونها فقط عاشق ریخت وقیافه ات شدن ،درصورتی که هیچ کدومشون نمی دونن تو چه آدم روانی و عوضی هستی
با آرامش گفت :
-اینکه سعی می کنم اززنم در برابردیگرون محافظت کنم روانیم !
باچشمانی گشاده از حیرت گفت:
-زنم ؟......،ازکی تاحالا من زنت شدم !
-از وقتی که اسمت توی صفحه مشخصات همسرمن ثبت شده وقطعا تا روزی که اون تو باشه
-ولی تا اونجا که من میدونم و دیدم اسمی ازمون تو شناسنامه هامون ثبت نشده
-تو شناسنامه تو نه من ،وتوهم اگه دست از این بچه بازیهات برنداری قسم می خورم........
وسط حرفش پرید وعصبی گفت :
-بچه بازی !........،کارای من بچه بازیه یا رفتارتو ؟ منو کردی عروسک دست خودت عین خیالتم نیست
romangram.com | @romangram_com