#مهمان_زندگی_پارت_189
-اینجوری یاد میگیری که هیچوقت نباید از هیچ مردی هدیه بگیری
در حالیکه نگاهش رابه خیابان میدوخت گفت:
-زودتر برو خونه چون دیگه نمیتونم بیشتر از این تحملت کنم
-مجبوری منو تحمل کنی چون میخوام برنامه امشب مو کنسل کنم
-من با برنامه های تو کاری ندارم منو برسون خونمون بعد هر قبرسونی که خواستی برو
-خونتون منظورت کجاست ؟
-همونجایی که آرامش دارم یعنی خونه پدرم
-ولی خونه تو،خونه منه اینو همه میدونن
احساس میکرد آرمین میخواهد تلافی همه رفتارهای این چند وقت اخیر را سر او خالی کند با خستگی تمام چشمانش را بر هم فشرد و فریاد کشید:
-خواهش میکنم دیگه بس کن! دارم از خستگی میمیرم و حوصله بحث با تو رو ندارم حالا هر گورستونی میخوای برو ،فقط یه جا باشه که دیگه مجبور نباشم ریختتو بینم
چقدر دلش برای پدر ومادرش تنگ شده بود، با یاد آوری آنها اشکش سرازیر شد بیشتر از یک هفته بود که آنها ر ا ندیده بود دلش نمیخواست به آرمین التماس کند که او را آنجا ببرد از اینکه اینهمه ضعیف و شکننده شده بود از خودش متنفر بود
آرمین نیم نگاهی به او انداخت وآهسته گفت:
-برا یه جعبه مثل بچه ها گریه میکنی
اشکهای روی گونه اش را پاک کردوبه تندی گفت:
-بهتره خفه بشی در غیر اینصورت خودم خفه ات میکنم
پوزخندی زدو گفت:
-خیلی دل و جرا ت پیدا کردی
خشمگین فریاد کشید
-اگه یک کلمه دیگه گفتی باور کن خودمو پرت میکنم پایین
با لبخندی شیرین گفت :
-تو که چند لحظه پیش از فکر تصادف داشتی سکته می زدی حالا چی شده که میخوای خودتو پرت کنی پایین
-این کارخیلی بهتر از تحمل کردن توئه
آرام گفت :
-جواب سوالمو بده تا ساکت بشم
سایه سکوت کردواو ادامه داد
-تو واقعا به نیما هیج احساسی نداری
در حالی که نگاهش را به بیرون دوخته بود با لجبازی زمزمه کرد
-احساسات من بتو مربوط نمیشه
-اگه جواب سوالمو دادی میبرمت خونه پدرت ،..میدونم دلتنگشون هستی
romangram.com | @romangram_com