#مهمان_زندگی_پارت_191
- اگه واقعا چیزی بین شما نیست ،پس چرا دوستهات کنار کیوسک بهت تکه انداختند
خسته نالید:
-وای خدای من ،چطورباید بگم هیچی بین منو نیما نیست
درحالی که نگاهش به خیابان بود خیلی سریع گفت :
- اینو ثابت کن
آشفته گفت :
-آخه چه جوری؟!
-بهش بگو زندگیت و دوس داری وقصد جدایی نداری
-چرا باید دروغی به این بزرگی بگم
-به خاطر اینکه اون می دونه هیچ رابطه ای بین ما نیست وقراره از هم جدا بشیم ،این ذهنیت باعث میشه همیشه به تو امیدوار بمونه وبه راحتی دست از سرت برنداره
با لحن جدی ومحکمی گفت :
-من این کارو نمی کنم
با غیض گفت:
-چرا !چون نمی خوای اون ازت ناامید بشه
خشمگین به تندی گفت :
-نه !..چون چند ماهه دیگه خلاف این ثابت میشه
آرمین کنار در خانه پدرش نگه داشت وگفت :
-پس تا زمانی که اون دست ازسرت بر نداشته از رفتار من شاکی نباش
در حالی که پیاده میشد گفت :
-من نمی تونم دروغی بگم که باعث نابودی غرورم بشه
آرمین که به خوبی منظور حرفش را گرفته بود گفت :
-سعی میکنم کارهام روزود ردیف کنم وبیام دنبالت
به طرفش برگشت وگرفته ومغموم گفت :
-یعنی شبو اینجا نمی مونم ؟
- نه که نمی مونی؛ می خوای به همین راحتی توافقی بودن زندگیمون لو بره
-اما من فردا کلاس ندارم ،اینجا می تونم یکم استراحت کنم
-فکر نکنم اونجاهم کسی مزاحم استراحتت بشه
نفسش را با حرص بیرون داد و در را بست واز ماشین فاصله گرفت هنوز چند قدم برنداشته بود که آرمین درحالی که شیشه طرف شاگرد را پایین می کشید گفت :
-سایه !!!
romangram.com | @romangram_com