#مهمان_زندگی_پارت_187


-پس به خاطر همین منو یک ساعت معطل کردی؟

سریع و هیجان زده گفت :

-نه گفتم که...........

آرمین میان حرفش پرید گفت:

-بازش کن ببینم چی هست

سایه که سعی داشت آرمین را آرام کند با لحنی آهسته گفت:

-این یه هدیه خصوصیه ومنم دوست ندارم بازش کنم

-اگه از طرف کسی غیر از این عوضی بود منم حرفی نداشتم ولی حالا که از طرف اونه پس حتما من باید ببینم

-ولی ....

-ولی و اما نداره زودتر بازش کن

سایه میدانست که اول و آخر، حرف حرف اوست پس تسلیم خواسته اش شد وبا ترس واضطراب زرورق دور کادو را باز کرد،جا حلقه ای زیبایی بود .با دلهره نگاهش را به آرمین دوخت تا عکس العملش را ببیند .آرمین با قیافه تلخ و برزخی گفت :

- معطل چی هستی !

با برداشتن سر جعبه آهنگ زیبایی شروع به نواختن کرد ،کاغذ تا شده ای درون جعبه بود ،دست کرد کاغذ را بردارد که آرمین قبل از او با یک حرکت سریع کاغذ را برداشت وپس از خواندن با خشم مچاله اش کرد وفریاد زد:

-همین حالا این جعبه رو پرت کن بیرون

سایه که علت عصبانیتش را نمیفهمید خیلی آرام گفت :

-چرا؟

کاغذ مچاله شده را با حرص روی داشبورد پرت کرد وگفت :

چرا؟....چرا؟.......پسره الدنگ عوضی با خودش چه فکری کرده !

سایه با ترس کاغذ رااز روی داشبورد برداشت وخواند

(همه این روزهای تلخ را با یاد عشقت فراموش خواهم کرد چرا که دوستت دارم وتا ابد خواهم داشت همیشه و همه وقت !............) قربانت نیما

آرمین فریاد کشید

-بهت گفتم این جعبه رو پرت کن بیرون

به آرمین حق میداد عصبانی شود خودش هم از دست نیما دلگیر بود چرا وقتی بارها به اوگفته بود هیچ حسی به او ندارد اینهمه مطمئن از علاقه سایه به خودش امیدوار بود در حالیکه کاغذ را پاره می کرد برای آرام کردن آرمین گفت:

-ببین این کاغذ برای من هیچ ارزشی نداره اصلا فکر کن این جعبه از طرف نیما نیست

آرمین محکم داد زد :

-منو احمق فرض کردی، یا خودت پرتش میکنی بیرون یا خودم این کارو میکنم

مستاصل با لحن آرامی نجوا کرد :

-آخه این یه هدیه است کسی هدیه رو که از بین نمیبره

آرمین به طرفش برگشت ودر چشمانش زل زد وبا پوزخندی گفت :


romangram.com | @romangram_com