#مهمان_زندگی_پارت_186
-اونا مسیرشون با من یکی نبود
وقبل ازاینکه فرصت دهد تارا دوباره چیزی بپرسد از کنار هر دو گذشت
آرمین کنار کیوسک پارک کرده بود واونمیخواست مقابل تارا وستایش که هر دو جزءخبرنگاران درجه یک بی بی سی بودند سوار اتومبیل آرمین شود به همین دلیل کمی دورتر رفت ومنتظر آرمین ایستاد .آرمین اتومبیلش را حرکت داد و کنارش ایستاد و با پایین دادن شیشه با خشم گفت:
-چرا سوار نمیشی میخوای تاشب تو خیابون پرسه بزنی
نگاهی گذرا به ستایش وتارا انداخت هر دو سرشان روی مجله در دست تارا بود و اصلا متوجه او نبودند به همین دلیل سریع سوار شد ونفس عمیقی کشید
آرمین آمرانه دستور داد
-کمربندتو ببند
ازاین لحن کلامش متنفر بود اما اصلا حوصله بحث را نداشت ،مثل برده ای مطیع اجرای اوامر کرد ودر سکوت به روبرویش خیره شد
آرمین عصبی پا روی پدال گاز گذاشت وپرسید:
-چرا اینقدر دیر اومدی ؟
آرام نجوا کرد
- کلاسم یکم طول کشید
نگاهی به چهره بی تفاوتش انداخت وحرصی گفت :
-منظورت کلاس آقا نیماست!
پس حدسش درست بود آرمین تیزتر از این حرفها بود اصلا در این شرایط حوصله جنگ اعصاب را نداشت به همین دلیل بی هیچ حرفی نگاهش را از او گرفت وبه خیابان دوخت
آرمین عصبی تر از قبل داد زد
-مگه نگفته بودم نمیخوام باهاش حرف بزنی
پر از خشم گفت:
-مگه من مجرمم که از همه فرار کنم
-من گفتم فرار کن؟!
-پس چی !...... من با نیما بزرگ شدم و اون مثل داداشمه مگه میتونم حالا حتی جواب سلامش رو هم ندم اون که نمیدونه دیدگاه تونسبت به خودش چیه !
-میخواستی بهش اینو بگی اصلا به اون خواهر دهن لقش بگوخودش بهش میگه
کلافه نالید :
-آرمین خسته ام !خواهش میکنم بس کن
نیم نگاهی به چهره خسته اش انداخت اما با دیدن بسته کادو پیچ شده نتوانست ساکت شود ودوباره گفت:
-چیه مثل بچه ها کادو گرفتی!
با یاد آوری هدیه نیما آه از نهادش برخاست آنقدر هیجان زده وعصبی بود که فراموش کرده بود بسته راپنهان کند حتما یک جنگ دیگر در راه بود .در حالیکه بسته رازیر کیفش پنهان میکرد بالبخندی ملیح و لحنی صمیمی گفت:
-خوب بچه ام،مگه من چند سالمه!
-اینقدر هستی که بدونی نباید از هر کسی هدیه بگیری!..
نفسش را با حرص بیرون داد واضافه کرد
romangram.com | @romangram_com