#مهمان_زندگی_پارت_185


-حالا چرا اینهمه لفظ قلم حرف میزنی ،مگه من کیم!

او هیچ وقت با نیما اینهمه تعارفی نبود وخودش هم نمیفهمید چرا با او اینهمه خشک و رسمی حرف میزند .به لبخندی کاملا تصنعی اکتفا کرد وگفت :

-من فقط یکم عجله دارم که اگه اجازه بدید رفع زحمت کنم

سپس روبه نازنین اضافه کرد :

-نازی با من کاری نداری؟

نازنین در حالی که به رفتارش دقیق شده بود با محبت گفت :

-نه عزیز! برو

-پس فعلا با اجازه

هنوز قدمی برنداشته بود که نیما دوباره گفت:

-خوب میرسوندیت

نازنین دخالت کردو گفت:

-نیما دکتر بالاتر منتظرشه ،بذار بره

لبخند رو لبهای نیما ماسید وبا صدای خفه ای گفت:

-ولی...

سایه سریع با گفتن به مامان سلام برسونید قصد جدا شدن از آندو را داشت که نیما دوباره گفت:

-سایه خواهش میکنم یه لحظه

از رفتار نیما حسابی کلافه و عصبی بود او داشت از دلشوره ضعف میکرد ونیما با آرامشش فقط زجرش میداد

نیما بسته ای کادو پیچ از ماشینش برداشت وبه طرفش گرفت وگفت:

-اینو از اهواز اورده بودم ولی فرصت نشد زودتر بهت بدم خواهش میکنم دستمو رد نکن

با خجالت بسته را گرفت وگفت:

-چرازحمت کشیدید راضی به زحمتتون نبودم

نیما با غصه گفت:

-قابل شما رونداره

از آن دو خداحافظی کرد وبا قدمهایی سریع به طرف کیوسک روزنامه فروشی گام برداشت . از دور اتومبیل بی ام وی آرمین راشناخت فاصله اش تا کیوسک کم نبود اما مطمئن بود که آرمین با چشمان تیزش قطعا او را دیده است .قدمهایش راتندتر کرد کنار کیوسک ستایش وتارا ایستاده بودند هنوز با ستایش سر سنگین بود

تارا با دیدن او با خنده گفت:

-سایه این روزا دیگه نازنین و داداششو تحویل نمیگیری اتفاقی افتاده

با اخمهایی گره کرده گفت :

-نه مگه قراره اتفاقی افتاده باشه

پس چرا با اونا نرفتی ؟


romangram.com | @romangram_com