#مهمان_زندگی_پارت_184

-توکه عاشق این خود شیفته عوضی بودی حالا چرا مثل دشمن خونیت باهاش حرف می زدی

اگه با این کوه غرور این مدلی حرف نزنم پرو میشه ،همین حالاشم کلی کلاس میذاره برام

حالا مشکلش با نیما چیه؟

-چه می دونم رگ غیرتش باد کرده، میگه دوست ندارم سوار ماشینش بشی

با این حساب مطمئنم که عاشقت شده-

اون فقط نگران آبروشه،میترسه کسی مارو با هم ببینه-

-چقدر تو خنگی دختر، کی میخواد شما رو با هم ببینه کسی اینجا که قضیه ازدواج تو رو نمیدونه تازشم ما که هر جا میریم با هم هستیم

شاید دلیلش همون سوء ظنه باشه-

-این آقا مشکوک میزنه اگه واقعا دوستت نداره پس حتما یا روانیه یا همون سادیسمه

آخه خانم روانشناس این دو تا که گفتی که یکی هستن

اصلا میخوای یه کاری کنم-

سایه جدی شد وپرسید:

چه کاری؟-

-با سروش هماهنگ میکنم ومیندازیمش تو گونی ویک راست میبریمش پیش یه روانشناس تا ببینیم چه مرگشه

-وای نازی خواهش میکنم بیمزگی و بذار کنار ،من دارم جدی با تو حرف میزنم وراه چاره می خوام تو مسخره بازی درمیاری، اصلا ولش کن من که چند ماه دیگه ازش جدا میشم پس دیگه چکارش دارم که روانیه یا سالمه

من فقط نگرانتم سایه !اصلا نمیتونم حساسیتش به نیما رودرک کنم-

-خوب اونم یه مرده ،درسته که هیچی بین ما نیست ولی من رسما زنشم ،نیما اومده راست راست بهش گفته به من علاقه داره ومنتظره که ما ازهم جدا بشیم

پس چرا اینهمه کنترلت میکنه در حالیکه اصرار داره زودتر از هم جدا بشین-

-اون فقط یکم غیرتیه

-اون وحشتناک غیرتیه و امیدوارم در همین حد باشه

از جا برخاست وگفت :

-بلند شو بریم سر کلاس که فک کنم دیگه استاد اومده باشه

درکنار نازنین و دوشادوش هم از در دانشگاه خارج شدند نیما در حالی که به اتوموبیلش تکیه زده بود به انتظارشان را میکشید ؛آن دو را که دید،خندان حرکتی به بدنش داد واز آن حالت بیرون آمد وبه طرفشان رفت .ودر حالی که نگاهش به سایه بود با خنده گفت:

- به سایه خانم عزیز، مشتاق دیدار !برای دیدنت باید تور بندازیم ؟!

لحظه ای از دیدارش جا خورد و دستپاچه لبخندی ساختگی زد و گفت :

-سلام آقا نیما ، خوبید !

آره از احوالپرسی شما هم خوبم و هم سر حال-

کنایه اش را گرفت و در حالیکه با نگرانی اطرافش را دید میزد گفت:

-من یکم گرفتارم !خواهش میکنم گرفتاری منو به حساب بی ادبیم نذارید

نیما با لبخندی شادمان گفت:

romangram.com | @romangram_com