#مهمان_زندگی_پارت_176
ستایش نگاهی التماس آمیز به او انداخت و دوباره نوشت
-خواهش می کنم سایه ! باید حالشو بگیرم
سایه در جوابش نوشت
-بس کن ستایش ،اگه استاد متوجه بشه ،هردومون بدبخت میشیم
ستایش آرام زمزمه کرد
-اون حواسش به ما نیست
سایه نوشت
-تو رو خدا بذار حواسم به درس باشه ،این بچه بازیها رو بذار برا بعد از کلاس
دوباره نوشت
-امکان نداره تا برگه رو به یاسی ندادی بذارم حواست به درس باشه ،باید ببینم بعد از دیدن کاریکاتور عشقش می تونه اینجوری بی خیال تو عمق درس فرو بره
نجوا کرد :
-بمیری دخترکه آرامش ندارم از دستت
در یک لحظه مناسب وقتی آرمین پشتش به کلاس بود برگه را به طرف یاسمین پرت کرد .یاسمین در حالی که برگه را برمی داشت نگاهی حاکی از بهت وحیرت به سایه انداخت ولی با دیدن کاریکاتور لبخندی به رویش زد درهمین لحظه صدای قاطع ورسای آرمین در سکوت کلاس طنین انداخت
-آخر کلاس چه خبره ؟
ودر حالی که از سکو پایین می آمد اضافه کرد
-خانم ستوده اون آخر میتینگ گرفتین!
ستایش که در حال قبض روح شدن بود نگاهی پراز وحشت به سایه که سرد وخاموش فقط به آرمین خیره شده بود انداخت ،آرمین درحالی که به آنها نزدیک می شد با لحنی تمسخر آمیز ادامه داد :
-حیف شد اگه ما رو هم عضو گروهتون میکردید قطعا" میفهمیدیم چه چیزی باعث خندتون شده وکلی باعث تنوع ورفع خستگی کلاس میشد
بالای سرش ومیان او ویاسمین قرار گرفت ،دستش را برای گرفتن برگه به طرف یاسمین دراز کرد یاسمین نگاه نگرانش را به سایه دوخته بود ،آرمین برگه را که هنوز در دستش بود وازترس فرصت پنهان کردنش را پیدا نکرده بود از دست لرزانش بیرون کشید ونگاهی به آن انداخت اما با دیدن کارکاتور خودش چهره اش از خشم قرمز و فشرده شد وبا چهره ای درهم وصدایی که از زور عصبانیت دورگه شده بود برگه را به طرف سایه گرفت وخشمگین گفت :
-برا این کارتون چه توضیحی دارید ؟
سایه در سکوتی تلخ فرو رفته بود وتنها خشمش را با فرو کردن ناخن انگشتانش در گوشت دست کنترل می کرد از نگاه آرمین آتش خشم می بارید ،معلوم بود سکوت سایه حسابی عصبانیش کرده در حالی که همه سعیش را برای مهار خشمش می کرد خصمانه داد کشید
-به تو یاد ندادن وقتی بزرگترت داره صحبت می کنه به احترامش بلند شی
در حالی که سعی می کرد مانع ریزش اشکهایش شود از روی اجبار از جا برخاست و به روبه رویش خیره شد
آرمین که از رفتار سردوآرامش به حالت انفجار رسیده بود با چهره ای برافروخته وپرازخشم با لحنی عتاب آمیز گفت :
-متاسفانه شما کلاس منو با جای دیگه اشتباه گرفتید
سپس با دست به در اشاره کردوبا نهایت خشونت محکم وقاطع فریاد کشید
-بیرون
سایه که از لحن خشن او به شدت منقلب شده بود واحساس حقارت می کرد برای کنترل گریه اش لبش را با شدت به دندان گزید
ستایش که از ترس وهیجان در حال سنکوپ بود از جا برخاست وبا صدای خفه ای گفت :
-دکتر........من....من....توضیح می دم
romangram.com | @romangram_com