#مهمان_زندگی_پارت_177
آرمین با غیض نگاهی تحقیر آمیز به او انداخت وبا لحن آزار دهنده ای گفت :
-نیازی به توضیح شما نیست
سایه بی هیچ حرفی وسایلش را برداشت واز مقابل دیدگاه غضبناک آرمین گذشت وبه سوی درب کلاس روانه شد صدای آرمین را پشت سرش شنید که آمرانه گفت :
-بعد از کلاس توی دفترم منتظرم باش
بی توجه به او در حالی که درب را محکم به هم می کوبید از کلاس خارج شد .اینقدر خشمگین ودرهم بود که دلش نمی خواست حتی گریه کند ،احساس تنفری شدید به آرمین در قلبش حس میکرد زیر لب زمزمه کرد
-لعنتی از خودراضی ،حالا می بینی که چطور حالتو بگیرم
این اولین باری بود که پس از اینهمه سال تحصیل از کلاس اخراج می شد وچقدر این تحقیر برایش گران تمام شده بود ،نمی دانست که چرا آرمین فقط او را از کلاس اخرج کرده است در حالی که او مقصر واقعی این جریان نبود
تمام روز را در نمازخانه دانشگاه تنها نشست وگریه کرد به خاطر این تحقیر دلش نمی خواست مقابل بچه ها ظاهر شود. نازنین وآرمین هر کدام صد بار روی موبایلش زنگ زده بودند ولی اوهر بار فقط ریجکت کرده بود در این حالت حوصله حرف زدن با هیچ کس را نداشت یک اس از طرف نازنین برایش رسید نوشته بود که نگرانش شده است از اینکه دوست عزیزش را نگران خود کرده از دست خودش عصبانی بود
شماره نازنین را گرفت وخیلی کوتاه گفت :
-نازی کنار در خروجی منتظرم باش
از جا برخاست واز نمازخانه خارج شد،نازنین کنار در ایستاده بود، نگرانی را به وضوح از چهره غم گرفته اش می شد حس کرد سایه را که دیدذوق زده به طرفش دوید وگفت :
-کجایی تو!از دلواپسی مردم !
بی حوصله گفت:
-می بینی که زنده و سالمم.
-غلط نکنم تو یه مرگت شده،چرا سر کلاس زبان نیومدی.
-حوصله اش و نداشتم.
-ستایش و یاسمن صد بار سراغت و گرفتن.
از در خارج شدند، با خشم زیر لب زمزمه کرد :
-هر دوشون برن به درک
نازنین گامهایش را با او هماهنگ کرد و گفت:
-نمی خوای بگی چی شده!
-فعلا حوصله حرف زدن و ندارم.
نازنین با عصبانیت گفت:
-پس حوصله چی و داری،بهم بگو چه مرگت شده؟ یه نگاه به خودت بنداز از بس گریه کردی صورتت عین بادکنک باد کرده .
کلافه به تندی گفت :
-نازنین خواهش می کنم،بس کن
-باشه ،باشه زیپ دهنمو میکشم فقط قبلش بگو این خود شیفته کاری کرده؟
نازنین به خوبی اززیر وبم اخلاقش خبرداشت و میدانست که وقتی در اوج عصبانیت و ناراحتیست دلش می خواهد تنها باشد و در خودش فرو رود او عادت داشت همه چیز را در خودش می ریخت و تا چند ساعت با هیچ کس حرف نمی زد.
به همین دلیل از روی اجبار سکوت اختیار کرد.
romangram.com | @romangram_com