#مهمان_زندگی_پارت_175


-حالا نگفتی چطور شد که تصمیم گرفتی گوشی بخری ،تو که می گفتی بدون گوشی راحتری.

غمگین گفت:

-من نخریدم،آرمین خریده.

نازنین با چشمانی گرده شده گفت:

-جدی،اون خریده!.....اصلا به گروه خونیش نمی خوره از این کاراهم بلد باشه،حالا می تونم ببینمش؟

با چهره ای گرفته دست در کیفش کرد وگوشی را به دست او داد. نازنین با دیدن گوشی جیغی از سر شوق کشید و در حالی که زیر و رویش می کرد گفت:

وای چه با کلاس،خوشم میاد طرف خیلی خوش سلیقه است .گوشی خوش دست و گرون قیمتیه.-

حالا از کجا می دونسته تو به سفید علاقه داری،سفید خریده.

چه می دونم شاید چون گوشی قبلیم سفید بوده این رنگ و انتخاب کرده.-

-فکر نکنم ،احتمالا چون می دونسته اکثر خانمها این رنگ رو می پسندند اینو خریده.

با بی خیالی شانه اش را بالا انداخت و گفت:

-دلیلش برام اصلا مهم نیست.

نازنین گوشی را به دستش داد و معترضانه گفت:

-وای که توچقدر بی احساسی!،طرف داره خودشو به آب و آتیش می زنه که بگه تو رو دوست داره اونوقت تو بی احساس نکبتی، همش حرف خودتو می زنی.

-آره،جون عمه اش ،همینه که تو میگی.

گوشی را خاموش کرد و در کیفش انداخت و گفت :

-دیگه چرت و پرت وتموم کن می خوام رو درس تمرکز کنم.

-چشم، لال مونی می گیرم

*************************************

سه روز گذشته بود و او طی این سه روز اصلا آرمین را ندیده بود ،آرمین شبها زودتر از همیشه به خانه می آمد ولی او همین که صدای چرخیدن کلید در قفل را می شنید سریع خودش را به اتاقش می رساند. با اینکه خیلی دلتنگش بود ولی غرور مانع می شد که وقتی آرمین در خانه است از اتاقش بیرون بیاید حتی برای اینکه در دانشگاه هم نگاهش به او نیفتد سعی می کرد اصلا از کلاس بیرون نرود. حال موشی راداشت که از دست گربه فرار می کرد اما این گربه مغرور اصلا به روی خودش هم نمی اورد که در کنارش یک نفردیگرهم زندگی میکند.

امروز با آرمین کلاس داشت و ازسر صبح دلشوره ای عجیب به جانش افتاده بود. وقتی آرمین با قدمهای محکم و استوار وارد کلاس شد نفس در سینه اش حبس شد واحساس کرد تمام وجودش به آتش کشیده شد، سرش را پائین انداخت و سعی کرد خودش رامشغول جزوه اش کند.اما سنگینی نگاه آرمین را هر چند لحظه یکباربر روی خود احساس می کرد .

وقتی آرمین شروع به تدریس کرد نگاهش را از روی جزوه برداشت و به صفحه وایت برد خیره شد. صدای محکم و رسای آرمین در سکوت و آرامش کلاس طنین انداز بود، در آخر کلاس در عمق درس فرو رفته بود و سعی می کرد همه نکات مهم و توضیحات درس را نت برداری کند.ستایش که در کنارش نشسته بود با شیطنت نوک خودکارش را در پهلویش فرو کرد و او را از عالم خلسه خود بیرون کشید،بدون اینکه به طرفش برگردد با کج خلقی گفت:

-پهلوم و سوراخ کردی ،چی می خوای.

ستایش بدون هیچ حرفی ورق تاخورده ای را روی جزوه اش انداخت ، برگه را برداشت و با دیدن کاریکاتوری که ستایش کشیده بود به او چشم غره ای رفت ولی ستایش از رو نرفت و با لبخندی چشمکی به او زد وبه یاسمین اشاره کرد

ستایش کاریکاتورهای زیبایی می کشید وکتابهایش پر بود از کاریکاتور استادها وبچه های دانشکده ،سایه دوباره نگاهی به کاریکاتور انداخت شبیه هیچ کدام از بچه های کلاس نبود بی تفاوت سرش را از روی برگه برداشت وبه آرمین که در حال تدریس بود خیره شد ولی بی اختیار نگاهش دوباره روی برگه افتاد ستایش کاریکاتور آرمین را کشیده بود که در حال لگد زدن به یاسمین است و زیر کاریکاتورهم نوشته بود آخر وعاقبت عشق وعاشقی ،بینی زیبا وخوش فرم آرمین را به اندازه یک بادمجان کشیده بود که با پاهای دراز خیلی مضحک وخنده دار به نظر می رسید ،ناخوداگاه لبخندی روی لبهایش نشست ونگاهی به ستایش انداخت ،ستایش با نیشخندی به یاسمین اشاره کرد وروی برگه ای نوشت

-برگه روبرسون به یاسمین

نگاهی به یاسمین که در ردیف کناریش نشسته بودوخیلی عمیق ،مبهوت کلاس وآرمین شده بود انداخت یاسمین در آن لحظه مثل مجسمه ای بی روح بود که اصلا نفس نمی کشید

به همین دلیل با اخم به ستایش تشر رفت وزمزمه کرد

-نمی بینی تو عمق درسه ،بچه بازی و بذار کنار


romangram.com | @romangram_com