#مهمان_زندگی_پارت_174

نه چطور مگه!........

-آخه میبینم حسابی قاطی هستی.

(نمی خواست به نازنین بگوید که امروز دوباره بخاطر او چه خفتی را تحمل کرده و نازنین به خاطر این فداکاری شرمنده اش باشد)به همین دلیل لبخندی زد و گفت:

-نه نیستم.

-به نظرت من خنگم!

- خدا نکنه.

-فعلا که کرده، اگه که نه پس چرا تو منو مشنگ فرض می کنی.

-نازنین امروز اصلا حوصله ندارم،خودت که بودی ستایش چی می گفت !!

-بگه ! بچه ها از رو حسادتشون یه چیزی میگن،تو چرا به دل میگیری.

- موضوع این نیست.

-پس موضوع چیه؟

-موضوع آرمینه،می ترسم این شایعات و بشنوه ودوباره قاطی کنه.

-به درک که بفهمه،طرف داره با دوست دخترش کیف می کنه و منتظره که ازتو طلاق بگیره اونوقت تو قتبرک زدی که ممکنه اون شایعات رو درموردت بشنوه

لبخندتلخی زد وگفت :

-نازی اون منو سر کار گذاشته بود ،اصلا نامزدی در کار نبوده ؛ اونشب برا بستن قرارداد یه پروژه جدید رفته بود اصفهان ، منه ساده و خنگ هم حرفشو باور کرده بودم.

- در خنگی توکه هیچ شکی نیست ،ولی اونم عجب مارمولکیه ها ،اینجوری گفته ببینه تو بهش حسی داری یا نه.

آهی از سر حسرت کشید و گفت:

-خودمم نمی دونم دیگه چه احساسی بهش دارم یه وقتایی حس میکنم اینقدر ازش متنفرم که دلم می خواد سر بتنش نباشه،یه وقتایی هم فکر می کنم اصلا نمی تونم بدون اون نفس بکشم.

نازنین لبخندی زد و گفت:

-نگران نباش همه چیز درست می شه ،اون یه روز متوجه همه اشتباهاتش در مورد تو می شه.

- راه منو اون از هم جداست،ما حتی لحظه ای هم نمی تونیم با هم کنار بیایم.

-من و سروشم که اینهمه همدیگه رو دوست داریم تو بعضی چیزا با هم تفاهم نداریم.

-منظورم تفاهم نیست،منظورم اون خط قرمزیه که از روز اول برای هم کشیدیم

-تو دوباره یه چیزیت شده،من تو رو خوب می شناسم و می دونم وقتی اینهمه آیه یاس می خونی حتما باید یه اتفاقی افتاده باشه.

لبخند تلخی زد و گفت:

چیزی نیست. فقط به سروش یه اس بزن و بگو ساعت3 با مدارکش بره دفتر آرمین-

-خوب شد گفتی اس،گوشی جدید مبارک،دیگه خطشو پس چرا عوض کردی؟

-یه جورایی می خوام با دنیای گذشته ام خداحافظی کنم،تو هم یه لطفی کن و شماره این خطو به کسی نده.

-بسیار خوب ،ولی چرا خداحافظی

-می خوام چند ماه از فکر و خیال گذشته راحت باشم.

romangram.com | @romangram_com