#مهمان_زندگی_پارت_173
نازنین پشت سر سایه میان حرفشان پرید و گفت:
-چی رو شنیدی؟
سایه برگشت ونگاهش را روی نازنین انداخت و با حرص گفت:
-یه مشت اراجیف.
نازنین کنارش نشست و گفت:
-نمی خواین بگی چی شده؟
ناراحت با صدای خفه ای گفت:
-بچه ها جدیدا منو با نیما نامزد کردن!
نازنین خندید و با لودگی گفت:
-پس چرا منو دعوت نکردین؟
-اینو از ستایش خانم بپرس.
ستایش معترضانه گفت:
-من فقط چیزی رو که شنیدم گفتم.
نازنین برای کوتاه کردن بحث رو به ستایش گفت:
-لطف کردی ولی اگه هر دوی ما رو قبول داری بهت می گیم اینا همش دروغه.
ستایش با دلخوری گفت:
-اصلا به من چه.........
و عصبانی هر دو را ترک کرد.نازنین دست سایه را در دست گرفت و گفت:
-چقدر دستات یخه،نکنه اینجا توی سرما منتظرمن نشسته بودی؟
-آره.
-تویا خنگی،یا دلت می خواد دوباره مریض بشی و رو دست استاد مشایخ بیفتی که ازت پرستاری کنه.
-غمگین گفت:
-ولم کن تو هم دلت خوشه.
-دلم چرا خوش نباشه.
دست زیر بازوی سایه انداخت و در حالی که از جا بلندش می کرد گفت:
-بلند شو بریم تو کلاس. اینجا خیلی سرده .
و بطرف کلاس رفتند .
نازنین نگاهی به چهره غم گرفته اش انداخت و گفت:
-جدیدا اتفاقی افتاده ؟
romangram.com | @romangram_com