#مهمان_زندگی_پارت_172

گرفته وغمگین به طرف پله ها رفت آرمین هم از جایش برخاست و گفت:

-قرارت با دوستات چی میشه؟..........

بدون اینکه به طرفش برگردد از پله ها بالا رفت و خیلی آرام گفت:

-ترجیح می دم قرارم و کنسل کنم تا اینکه مجبوربشم همراه تو بیام وتورو تحمل کنم.

با دنیایی از غم وغصه وارد اتاقش شد .وقتی صدای بسته شدن در را شنید خودش را روی تخت انداخت و با همه وجود گریست.چرا آرمین او را اینهمه می آزرد

پس از لحظه ای که کمی آرام شد با گوشی جدیدش یک پیامک برای نازنین فرستاد که حوصله رفتن به کتابخانه را ندارد و او را در دانشگاه می بیند .

بیرون و درمحوطه خارجی دانشگاه روی یکی از نیمکتها منتظر نازنین نشسته بود،سوز سرمای ماه آخر پائیز استخوانهایش را می سوخت .این روزها انقدر افسرده و غمگین بود که دلش می خواست ساعتها یکجا بنشیند و تنها به غروب غمگین زندگیش بیندیشد.

با قرار گرفتن دستی بر روی شانه اش به عقب برگشت و ستایش را پشت سرش دید ستایش با لبخند شیرینی گفت:

-چرا توی این هوای سرد اینجا نشستی.

لبخند تلخی مهمان لبش کرد وگفت :

-حوصله داخل رفتن و ندارم.

-منتظر نازنینی؟

-آره،یکم دیر کرده.

-این وروجکم از وقتی نامزد کرده کلی طاقچه بالا می زاره.

-نازنین اصلا اهل این حرفهانیست.

-خود تو چی،فکر نمی کردم اینهمه تودار باشی.

-خودم چکار کردم !منظورت چیه؟

-منظورم داداش نازنینه.

-خوب که چی؟

-بچه ها یه حرفهایی می زنن.

با تعجب پرسید:

-بچه ها.........چه حرفهای ؟

-میگن که قرار با داداش نازنین نامزد بشی.

عصبی بطرفش برگشت و با لحن تندی گفت:

-کی همچین چرندی و گفته.

ستایش که از برخورد سایه جا خورده بود با بهت گفت:

-همه بچه ها می گن.

عصبانی پرسید.

-همه بچه ها کین؟!

-باور کن سایه من از بچه های معماری شنیدم.

romangram.com | @romangram_com