#مهمان_زندگی_پارت_171
آرمین که از نگاهش همه چیز دستگیرش شده بود با آرامش گفت :
-خوب این تنها شرط منه ،قرار دیشبمون و که فراموش نکردی
-ولی ...........
- باید هرجا می ری این گوشی همرات باشه،خطش هم جدیده ودیگه نیازی به خط قبلیت نداری ،فقط یادت نره اجازه نداری شماره اینو به آرتین یا اون پسره بدی
با حرص به او نگاهی انداخت از اینهمه زور گویی اش به حد انفجار رسیده بود ،دلش می خواست برای سرکوب خشمش گوشی را به دیوار بکوبد تا که به آرامش برسد پراز خشم فریاد کشید
-تو با خودت چی فکر کردی، که زن یه تو سری خور احمقه !
نفسی تازه کرد وکمی آرامتر ادامه داد
-دارم کم کم مطمئن می شم که تو از عصر جاهلیت فرار کردی ،واقعا مسخره است که توی دنیای پیشرفته امروزی هنوز کسی با طرز فکر جاهلی وجود داشته باشه
با آرامش محکم گفت :
-داری تند میری ،بهتره مراقب حرف زدنت باشی
در حالی که از خشم می لرزید گفت :
-من قبلا بهت گفته بودم به گوشی احتیاج ندارم ،اگه برام ارزش قائل بودی به خواسته ام احترام می ذاشتی (چه حرف چرندی ،خودش هم از حرفش خنده اش گرفته بود آرمین حتی او را آدم هم به حساب نمی آورد چه رسد به ارزش )
آرمین عصبی داد کشید
-این فقط یه گوشی همراست..........
میان حرفش پرید وبه تندی گفت :
-این یه ردیابه تا یه همراه ،به خاطر همینم می خوام از همین پنجره پرتش کنم پایین ،سعی کن وقتی می ری تکه هاشو پیدا کنی چون ازجعبش پیداست که باید گوشی گرون قیمتی باشه
-مهم نیست ،چون هنوز نامزد دوستت و ملاقات نکردم وخوشحالم که اصلنم قرار نیست اونو ببینم
عصبی لبش را به دندان گزید و از سر بیچارگی وضعف با سستی روی مبل نشست ،گریه اش گرفته بود ولی نمی خواست مقابل آرمین ضعیف نشان دهد با سردرگمی سرش را میان دستهایش گرفت و لحظه ای به فکر فرو رفت نمی توانست نازنین را نادیده بگیرد خوشبختی وخوشحالی نازنین از هرچیزی برایش ارزشمند تر بود ،آرمین روبه رویش ایستاده ومنتظر جوابش بود با اینکه خودش به خوبی جواب سایه را می دانست نهایتا با کلافگی در حالی که وسایلش را برمی داشت گفت :
-تصمیمت هرچه بود تا قبل از 3بهم خبر بده ،حالا پاشو تا دیرمون نشده بریم
از اینهمه سنگدلی آرمین احساس نفرت و انزجار می کرد نفس عمیقی کشید وآرام گفت:
-می دونی بیشتر اوقات به چی فکر می کنم !............به اینکه باید به جامعه بشری یه کمکی کنم و آدرس تو رو به سازمان ملل بدم چون مطمئنم که یا عضو گروه طالبانی یا خود بن لادنی
آرمین روبرویش نشست وبا لبخندی گفت:
-خوب که چی؟
پوزخندی زد و گفت:
-به هر حال خوشحالم که عمر زندگیم با تو خیلی کوتاهه و به زودی از استبداد و و زور گویهات راحت می شم.
با آرامش گفت:
-در صورت تمایل،میتونی زودتر از موعد هم از زور گویی های من خلاص بشی.
از جایش برخاست و در حالی که گوشی را بهمراه وسایلش برمی داشت زمزمه وار گفت:
-قرارت و با سروش فراموش نکن،اون ساعت 3میاد دفترت.
romangram.com | @romangram_com