#مهمان_زندگی_پارت_170
-توی خونه نمی شه مطالعه کرد ؟.
در حالی که وسایل صبحانه را روی میز می چید گفت :
-توی خونه نازنین هی شیطونی می کنه و نمی زاره درس بخونیم ، تازه تنها هم نیستیم و چندتا دیگه از بچه ها هم هستند
لیوان شیر گرم شده را مقابلش قرار داد و رودر رویش نشست و ادامه داد .
-با بودن تو نمی تونم ازشون بخوام بیان اینجا !!
چقدر این لحظات را دوست داشت ، لحظاتی که واقعا حس می کرد یک زن خانه داراست و مثل یک همسر رفتار می کرد آرمین هم در چنین مواقعی خوب نقش یک شوهر مهربان را بازی می کرد . آرمین جرعه ای از شیر نوشید و گفت :
-اگه می خوای برسونمت بهتره که زودتر حاضر بشی .
با چشمان گرد شده به آرمین زل زد و گفت :
-اما..........
میان حرفش پرید و خشک وسرد گفت :
-نکنه قراره دوست عزیزت با داداش نازنینش بیان دنبالت .
منظور آرمین را گرفته بود ولی گفت :
-نازنین اسمه دوستمه نه داداشش .
آرمین با تحقیر نگاهش کرد وگفت :
-بهت نمیاد اینهمه خنگ باشی .
-به تو هم نمیاد بی ادب باشی .
آرمین از جایش برخاست و گفت :
-بهتره به جای اینهمه بامزگی زودتربری حاضر شی ، من خودم میزو جمع میکنم
با اینکه هنوز خیلی به وقت قرارش باقی مانده بود ولی ترجیح داد همراه آرمین برود ،بودن با او را به هرچیزی در این زندگی ترجیح می داد اگرچه کنار آرمین بودن برایش همیشه پر از تنش بود .
سریع لباسش را عوض کرد و در حالی که مقابل آینه مقنه اش را مرتب می کرد کیف و کتابهایش را برداشت و از اتاق خارج شد .
آرمین در سالن نبود ،از فکر اینکه حتما آرمین سرکارش گذاشته لحظه ای بشدت ناراحت شد ولی با خارج شدن آرمین از اتاقش نفس راحتی کشید آرمین در حالی که جعبه ای در دستش بود از پله ها پایین آمد وآن را مقابلش گرفت وگفت :
-بیا این مال توهه!
متعجب نگاهش را از آرمین به جعبه دوخت وگفت :
-چی شده این روزا هی منو سوپرایز می کنی
با لبخند گفت :
-برااینکه خیلی بچه حرفشنویی شدی بهت جایزه می دم
همراه با پوزخندی گفت :
-جایزه ،اونم از دست تو؟!
جعبه را از دستش گرفت ونگاهی به آن انداخت وبا بهت وحیرت به آرمین زل زد وگفت:
-گوشی همراست؟
romangram.com | @romangram_com