#مهمان_زندگی_پارت_169


سفرت به خیر،

اگه می ری از این جا تک وتنها تا یه شهر دور،

برو که رفتن بدون ما می رسه به یه دنیا نور،

برو که رفتن بدون ما می رسه به یه دنیا نور،

به یه دنیا نور.

نمی خوام بیای،

نمی خوام میون تاریکی من تو حروم بشی،

نمی خوام ازت،

نمیخوام مثل یه شمع بسوزی برام تا تموم بشی،

برو ای همه بزرگی که می خوام فقط آرزوم بشی.

نمی خوام بیای،

نمی خوام میون تاریکی من تو حروم بشی،

نمی خوام ازت،

نمیخوام مثل یه شمع بسوزی برام تا تموم بشی،

برو ای همه بزرگی که می خوام فقط آرزوم بشی،

آرزوم بشی،

می میرم برات.

« میمیرم برات از علی باقری »

صبح بخاطر قراری که با نازنین داشت زودتر از همیشه از خواب برخاست و از اتاقش خارج شد . خانه در سکوت وهم آوری فرو رفته بود اما او دیگر به همه چیز این خانه عادت کرده بود . وارد آشپزخانه شد و از یخچال پاکت شیر را برداشت و لیوانی پر از شیر برای خودش ریخت . هنوز شیر را ننوشیده بود که آرمین پشت سرش گفت :

یه لیوان شیر هم به من بده

صندلی را کنار کشید واضافه کرد

-ترجیحا "گرم باشه .

با تعجب به طرفش برگشت و گفت :

تو هنوز خونه ای ، فکر می کردم رفته باشی . -

روی صندلی نشست وبدون آنکه جوابش را بدهد پرسید :

امروز سحرخیز شدی ، اتفاقی افتاده ؟.-

-با نازنین قرار دارم ، باید بریم کتابخونه .

-چه کتابهایی می خوای لیست کن برات میارم ؟

-برای مطالعه می ریم .


romangram.com | @romangram_com