#مهمان_زندگی_پارت_166

-اون همیشه آرزو داشت روانشناسی بخونه و روانشناس بشه، این یکی از آرزوهای زندگیش بود تا وقتی که شنید من عمران و انتخاب کردم و اونم قید روانشناسی رو زد تا که همیشه کنار هم باشیم

-ولی اون به خودش خیانت کرده ، وقتی به این رشته علاقه نداره ،پس چطور می خواد توش دووم بیاره

-وقتی مرد زندگیشو، تو این رشته پیدا کرد با علاقه و جدیت این رشته رو ادامه داد و حالا هم خوشحاله که بخاطر من تونسته این رشته رو انتخاب کنه و با سروش آشنا بشه .

-چرا خودتو قاطی زندگی خصوصی دیگرون می کنی فکر می کنی این مرد واقعا مناسب دوستت هست که اینهمه برای رسیدنشون به هم تلاش می کنی .

-با حسرت گفت :

-سروش پسرخوبیه ، اون واقعا نازنین و دوست داره و بخاطرش حاضره هر کاری کنه.

-به نظرت فقط دوست داشتن تنها برای یه زندگی کافیه

این درست همان سوالی بود که نیما از او پرسیده بود. پس از لحظه ای فکر کردن آرام گفت :

-با دوست داشتن می شه همه مشکلات زندگی و تحمل کرد.

-یعنی چون نیما تو رو دوست داره پس حاضری باهاش زندگی کنی .

-من نیما رو دوست دارم ولی عاشقش نیستم ،برا یه زندگی عشق خیلی لازمه .

آرمین لحظه ای سکوت کرد و سپس گفت :

-از کی به رشته عمران علاقمند شد

-از وقتی که نقشه ها و طرح های پدرتو توی اتاق پدرم دیدم

چشماشو ریز کرد وپرسید

-منظورت کدوم طرحهاست ؟

-همون هائی که برای خونه کلنگی ما کشیده بود . همونی که باعث کدورت و ناراحتی بینشون شد . تو این سالها پدرم از اون طرحها مثل یه شی گرانبها نگهداری می کرد . شاید به خاطر اینکه اجازه داده بود چندتا کاغذ پاره دوستی و صداقت چند سالشون و زیر سوال ببره از دست خودش عصبانی بود برام این چند وقته واقعا سواله که چرا پدرم به خاطر دوستیشون از دخترش گذشت. ولی از یه خونه کلنگی نگذشت .

آرمین حس کرد سایه خیلی تحت فشاراست پس با آرامش گفت :

-برا اینکه قول تو رو سالها پیش به پدرم داده بود.پدرت به پدرم اطمینان داشت و می دونست که تو رو مثل بچه خودش دوست داره و برای خوشبختیت هر کاری می کنه .

-اما اونا نباید ما رو مجبور به این انتخاب میکردن . باید می ذاشتن خودمون تصمیم بگیریم.

-پدرت تو رو مجبور نکرد ،این تو بودی که بخاطر اون این راه رو انتخاب کردی .

-پدرم تحت فشار بود از یک طرف نمی خواست دخترشو از دست بده و از طرف دیگه دوستی رو که سالها به خاطر لجبازیش از دست داده بود .

-پس اون مقصر نیست.

-اون همیشه مخالف انتخابهای من بود حتی وقتی فهمید رشته عمران رو انتخاب کردم به شدت مخالفت کرد و تنها به خاطر علاقه ای که به من داشت کوتاه اومد و رضایت داد.

-دلیل مخالفتش چی بود ؟

- نمی خواست رشته ای رو انتخاب کنم که برا یه زن مشکلات زیادی داره ، ترجیح می داد دکتر یا پرستار بشم که با روحیه ام سازگارتره.

لبخندی زد وادامه داد

-هرگزدلش نمی خواست منو با یه کلاه ایمنی بالای یه ساختمان چند طبقه تصور کنه ، این براش غیر قابل تحمل بود .

-یعنی هدف تو از عمران اینه ؟ که فقط یه مهندس ناظر بشی ؟

-خوب معلومه ،من همیشه آرزو داشتم مهندس ناظر یک ساختمون چند طبقه باشم .

romangram.com | @romangram_com