#مهمان_زندگی_پارت_163


-آره میدونم اون انتخاب شده است !...........اما نمیدونم چرا همش حس میکنم که اون باید خیلی جذاب باشه

آرام زمزمه کرد

-هست!..... خیلی بیشتر از اونچه که تو فکرشو کنی زیبا و شکننده ست

لحن کلامش آنقدرگرم و پر احساس بود که ناخود آگاه سایه تنفری شدید نسبت به زنی که هرگز ندیده بود حس میکرد

آرمین برای تغییر مسیر گفتگو دوباره به مبل لم داد وگفت:

- امروزکجا رفته بودی چند بار تماس گرفتم گوشی و جواب ندادی

با پوزخندی گفت :

-شدی مثل مردهای شکاک آمار میگیری

خشک وسرد جواب داد

-باهات کار داشتم

-رفته بودم سوپری،... برای تهیه غذای امروزم یه چیزهائی لازم داشتم که تو خونه نبود

عصبی غرید

-مگه من مردم که رفتی سوپری خرید ،میخواستی یه زنگ بزنی به خودم هر چه لازم داشتی برات میاوردم

-مگه خودم چلاقم که برا دو قلم خرید به تو زنگ بزنم، من خونه بابام همیشه خودم خریدهامو انجام میدادم

-خونه بابات ،خونه بابات بود! اینجا هم خونه منه، منم بهت اجازه نمیدم تنهایی بیرون بری

-واه چرا اینجوری میکنی ،من همیشه تنهام و مجبورم کارهامو تنهایی انجام بدم

-بهم بگو چی لازم داری دندم نرم ،چشمم کور، خودم همه رو انجام میدم

-تو که ادعا میکنی همیشه گرفتاری و وقت سر خاروندن نداری

-دارم ،یعنی مجبورم که داشته باشم !

بغض الود گفت :

-این کارها چه معنی داره آرمین؟.... ،اگه هیچی بین ما نیست و قرار ما جداییه پس چرا نمی ذاری راحت زندگی کنم !.... چرا اینهمه منو محدود می کنی؟،.....چرا دست از دخالت تو زندگیم بر نمی داری !. تواصلا نگران چی هستی ؟.

به طرفش نیم خیزشد ودرحالی که در عمق چشمانش زل زده بود یک تای ابرویش را بالا داد وهمراه با لبخندی شیرین آرام گفت :

-واقعا فکر می کنی من نگران توام ؟

بغضش را با حرص قورت داد وپرسید :

-پس چی ؟

-یعنی تو نمی دونی چندتا از دانشجوهام تو این برج زندگی می کنن ! کافیه که از رابطه ما با هم بویی ببرند ،اونوقته که سرتا سر دانشگاه خبردار می شن و می شیم سوژه جدید بچه ها

-خوب بشیم ،مگه گناه کبیره کردیم .

-برا من از اونم بدتره

از اینکه با سنگدلی تمام این حقیقت تلخ را تائید می کرد ،قلبش شکست . خیلی سعی کرد مانع ریزش اشکهایش شود اما موفق نشدو نهایتا در حالی که حلقه اشک در چشمانش می درخشید از جا برخاست و بغض الود گفت :


romangram.com | @romangram_com