#مهمان_زندگی_پارت_144
نازنین نگاهی مشکوک به سایه که پریشان وعجیب در حال بازی با ورقهای جزوه اش بود انداخت وپرسید :
-اتفاقی افتاده ؟
نگاهی بی روح به او انداخت و بی مقدمه پرسید :
-نازی لباس پوشیدن من خیلی ضایعه است؟
متعجب یک تای ابرویش را بالا داد وگفت :
-خل شدی دختر ،نکنه اول صبحی آدرنالین اعتماد به نفست افتاده پایین !
با پوزخندی تلخ گفت :
-آخه آرمین می گه من امل لباس می پوشم ،و این حرفش یکم برام سخت اومده
نازنین پقی زد زیر خنده ومیان خنده گفت :
-سایه شما تودوتا سالمید....................... ؟!
نگاه پرسشگرش را به سایه که با چهره ای گرفته وبه اخم نشسته خیره اش شده بود دوخت .دلش به حالش سوخت واز زور خنده خودش را کنترل کرد وگفت :
-حالا چی شده لباس پوشیدن تویهویی براش مهم شده !
متفکر شانه بالا انداخت وگفت :
-نمی دونم !..................
نازنین که وضعیت روحیش را درک میکرد با لودگی گفت :
-توهم چنان می زدی تو برجکش که پخش زمین شه ،آخه خنگول تو یکی از خوشگل ترین وخوشتیپ ترین دخترای دانشگاهی که همه غبطه خوشگلی و شیک پوشیت و می خور
همراه با اهی عمیق گفت :
-پس چرا اون این حرفو زد ؟
با هیجان دستش را در دست گرفت وشروع به نوازش کرد وگفت
-چه میدونم !شاید خواسته تو رو دست کم بگیره وبرا خودش کلاس بذاره
وبا نگاهی کاوشگر سرتا پایش را آنالیز کرد وادامه داد
-شایدم چون تازه از اروپا برگشته می خواد تو هم مثل غربیها لباس جذب وکوتاه بپوشی
-نه بابا اینجور آدمی نیست ،شب عروسی به خاطر لباسی که مامانش انتخاب کرده بود یه قشقرقی راه انداخت که نگو آخر سر هم مجبورم کرد تمام شب شنل رو یه لحظه ازرو شونه ام بر ندارم
نازنین خندید وگفت :
-من می گم اونشب مثل املها شده بودی،خوب می خواستی بهش بگی امل خودتی با این پیشنهادهای احمقانه ات
-نازی مساله این چیزا نیست ،من فقط می خوام بدونم چرا تو دیدگاه اون عقب افتاده ام
-شاید خواسته اعتراضشو رو لباس پوشیدنت تو خونه اعلام کنه ،به هر حال اون مرده وتو زنشی شاید دوس داره تو خونه تو رو راحت ببینه
-ما از روز اول هم قرار نبوده مثل دو تا زن وشوهر رفتار کنیم
-من که فکرم کار نمی کنه ،فقط یه گزینه دیگه می مونه و اونم اینه که بهت علاقمند شده واینجوری میخواد بهت بگه
صورتش با لبخندی تلخ باز شد وگفت :
romangram.com | @romangram_com