#مهمان_زندگی_پارت_145


-تو هم که من هر چه می گم می کشیش به این که اون منو دوس داره ،بابا چند بار بگم اون یکی دیگه رو میخواد

-آخه رفتارش برام خیلی عجیبه ! حالا در مورد سروش چیزی بهش گفتی ؟

- نه نشد بگم ،امشب می ریم خونه باباش ،با آقای مشایخ بهتر میشه کنار اومد ، فکر نکنم روحرف باباش هم حرفی بزنه،راستی نازی تو می دونستی باباش جزء هیت مدیره دانشگاست

نازنین نگاهش را انداخت روی جزوه اش و با بی تفاوتی گفت :

-جدی نمی دونستم!

-منم نمی دونستم ،خودش بین حرفهاش گفت :

-پس نونت حسابی رفته تو روغن ،یه پارتی کله گنده داری دیگه

-اگه باباش هم مثل خودشه ،که خیلی مشخصه ...

-استاد اومد ترجیحا خفه خون بگیر تا بعد

*********************************

به همراه نازنین ازدرب دانشگاه بیرون آمد نیما کنار در خروجی به انتظارشان ایستاده بود با دیدنش رو به نازنین گفت :

-چرا نیما اینجاست مگه قرار نبود بره مسافرت ؟

نازنین نیم نگاهی به نیما انداخت وگفت :

-چرا فردا میره

با تمسخر گفت :

-داداش تو هم یه چیزش میشه ها تابستون میره جنوب وپاییز میره شمال

لبخندی زد وگفت :

-از فشار عشق سیماش حسابی قاطی کرده

یک قدم از نازنین فاصله گرفت وروبرویش ایستاد وگفت :

-خوب دیگه با من کاری نداری ؟

چشمانش را ریز کرد وگفت :

-کجا ؟تو که گفتی می خوای بیای خونه بابات وسایلتوبرداری

-امشب سر راه به خونه مشایخ برشون میدارم ،از طرف من از نیما عذرخواهی کن ،خداحافظ

وقبل از اینکه به نازنین فرصت اظهار نظر دهد در مقابل چشمان متعجبش تاکسی گرفت وسوار شد

با خستگی کلید هایش را روی میز پرت کرد و بی حال خودش را روی مبل انداخت ،خسته تر از آن بود که بتواند خودش را به اتاقش برساند نگاهی به ساعت دیواری انداخت ساعت نزدیک به چهار بود وتا آمدن آرمین دوساعتی وقت باقی بود.

حوصله گرم کردن غذا را نداشت واز اینکه با یک ازدواج مسخره همه زندگیش دستخوش تغییر شده بود عصبی و کلافه بود .

با صدای زنگ تلفن ثابت خانه با خستگی گوشی را برداشت و باصدای ضعیفی گفت :

-بله بفرمایید

تن صدای پر ابهت آرمین از آن سوی سیم او را به خود آورد


romangram.com | @romangram_com