#مهمان_زندگی_پارت_143
با لحن ملایم کلامش جرات پیدا کرد ودوباره گفت :
-همینطور آخرین بارت باشه که منو سر کلاس وجلو بچه ها ضایع می کنی
با سرخوشی گفت :
-نه دیگه اینو ازم نخواه ،چون وقتی می بینم جلو بچه ها حرص می خوری و نمی تونی جوابمو بدی لذت می برم
دوباره جدی شد ومحکم گفت :
-اگه یه بار دیگه بخوای جلو بچه ها منو تحقیر کنی مطمئن باش مقابل همه کلاس آبروتو می برم
-تو هم اگه یه بار دیگه به بهونه هوا خوری کلاس منو ترک کنی و دیگه برنگردی سر کلاس،مطمئن باش حذفت می کنم وببینم چطور می خوای سر قرار فارغ اتحصیل بشی
-اگه این قرار لعنتی اینهمه برات مهمه مجبوری اینو تحملم کنی
همراه با لبخندی گفت :
-البته که نه نیستم ! این تویی که باید با منو کلاسم کنار بیای
- من اگه این دو واحد لعنتی و پاس کردم مطمئن باش که دیگه نزدیک کلاس توهم رد نمی شم
با پوزخندی گفت :
-چیه!......دوباره هم می خوای با ارجمند کلاس بگیری
با حرص گفت :
-تو با اونم مشکل داری ؟
-با این روندی که تو پیش گرفتی فکر نکنم حتی این دو واحدو هم بتونی پاس کنی
-می بینی که با نمره عالی پاسش می کنم واگه شده برا اینکه مجبور نشم دوباره با تو کلاس بگیرم از این دانشگاه انتقالی می گیرم
-می بینیم خانم ستوده! ،......می بینیم! .........حالا زوده که بخوای در مورد چند ماه آینده تصمیم بگیر
از یک پله بالا رفت وانگار چیزی به خاطرش رسیده باشد دوباره به طرفش برگشت وجدی گفت :
-در ضمن نبینم از این پس درمورد رابطمون به شخص سومی گزارش بدی ،در مورد حرفهای امشبمم جدی فکر کن ،اگه قراره بمونی باید سعی کنی همه اونچه رو که گفتم مو به مو عمل کنی ،شب خوبی داشته باشی
نرم وسبک از پله ها بالا رفت ،سایه دست مشت شده اش رابا حرص به طرفش در هوا پرت کرد وعصبی خودش را روی مبل انداخت
اگر شرطهای آرمین را برای ماندن قبول می کرد در واقع برایش چیزی دیگری باقی نمی ماند ،آرمین اول همه شادی وخوشبختیش را وبعد احساساتش را واینک قصد داشت آسایش و آرامشش را یکجا از او بگیرد زیر لب زمزمه کرد
-((خدایا !آخه این چه سرنوشتی بود که برای من رقم زدی )
با افکاری آشفته وپریشان به رختخواب رفت اما تا نیمه های شب با خودش درگیر بود
نمی توانست به همین سادگی حکم اسارتش را به دست آرمین قبول کند .حس می کرد آرمین طی این دوماه از یک موجود سرد و یخ زده به موجودی شکاک و بدبین تبدیل شده که او دلیلش را اصلا نمی فهمید
*****************************
فصل یازدهم
صبح با سردرد شدیدی از خواب برخاست .بعد از یک دوش آب گرم سریع لباس پوشید ومقابل آیینه ایستاد .در آینه با نگاهی به مانتواش به یاد حرف آرمین افتاد ، با اینکه خیلی ساده لباس می پوشید ولی شیک ومرتب بود وهمیشه سعی میکرد از قافله مد هم عقب نیفتد.
نازنین وساغر از خوشتیپی وخوش سلیقه گیش در انتخاب لباس همیشه حسادت می بردند .اما نمی دانست چرا در نظر آرمین امل وعقب مانده است .او دختر نجیب و پاکی بود که سعی می کرد لباسش را براساس شخصیتش انتخاب کند وهرگز لباسهای جذب وکوتاه نمی پوشید با بی خیالی شانه بالا انداخت وبا برداشتن وسایلش از اتاق خارج شد
romangram.com | @romangram_com