#مهمان_زندگی_پارت_142

- من ناموس تو نیستم !

با آرامش یک تای ابرویش را بالا برد وگفت :

-هستی ،همه اینو می دونن ولی تو هنوز نمی خوای اینو بفهمی .

با آرامشی نسبی گفت :

-اما نیما اکثر روزا میاد دانشگاه دنبال نازنین ،همیشه همین طور بوده ،منم همیشه همراشون می رفتم ،حالا نمی تونم بی دلیل تعارفشو رد کنم .

لحظه ای متفکر نگاهش کرد وبی مقدمه پرسید

-گواهینامه داری ؟

-خوب آره ،ولی چه ربطی داره !

به طرفش روی مبل نیم خیزشد وگفت :

-فردا با هم می ریم برات یه ماشین می خرم تا دیگه بهونه ای برا سوار شدن با اونو نداشته باشی

برای کنترل خشمش نفس عمیقی کشید ودر حالی که صاف روی مبل می نشست گفت :

-چند بار بگم هی پولت و به رخ من نکش.

-فراموش کردی داری با پول من زندگی می کنی.

-من به پول تو دست هم نزدم ،همشون توی همون حساب لعنتی دست نخورده مونده

-آره درسته !...آدمی مثل تو که روزی یه وعده غذا می خوره ومثل املها لباس می پوشه که خرجی نداره

فریاد کشید :

-لباس پوشیدن من ربطی به تو نداره ،چطور به خودت اجازه می دی توی همه مسائل من دخالت کنی

آرمین که متوجه شد خیلی تند رفته وبی دلیل او را عصبانی کرده است به حالت تسلیم دستهایش را بالا برد وبا لبخند گفت :

- من تسلیمم ......هرجور دوس داری زندگی کن ولباس بپوش البته فقط وقتی توی خونه ای ،با پول خودت هم یه سرویس بگیر که سر ساعت بیاد دنبالت و هرجا خواستی تو رو ببره وبیاره البته اونم با راننده خانم

عصبی داد زد

- مگه من بچه مدرسه ایم ؟ تو با خودت چی فکر می کردی؟

آرمین که حس می کرد سایه تحت هیچ شرایطی نمی خواهدکوتاه بیایید بلند شد وجدی گفت :

-اصلا هر کاری دوس داری انجام بده ولی شروط منو برای موندن فراموش نکن

و به طرف پله ها رفت .هنوز ازراه پله بالا نرفته بود که سایه سریع از جا برخاست وهیجان زده گفت :

-تو هم باید یه قولی به من بدی !

به طرفش برگشت ومتحیرپرسید :

-چه قولی ؟

-باید قول بدی تا زمانی که من اینجا و توی این خونه ام با هیچ زن دیگه ای برنامه نداشته باشی

بامسرت لبخند شیرینی زد وگفت :

-مگه دیونه ام که بخوام همزمان خودم و با دو زن درگیر کنم

romangram.com | @romangram_com