#مهمان_زندگی_پارت_141
به مبل تکیه زد وبا آرامش گفت :
-به توافقم می رسیم ،نگران نباش !چون تو مجبوری ،همانطور که تا حالا بودی !
با غصه نالید :
-بیچارگی من باعث غرور تو میشه؟!
به طرفش نیم خیز شد وبا پوزخندی گفت :
-نه! فقط از اینکه می بینم برخلاف اون زبون درازت چاره ای جزءاطاعت از من نداری لذت می برم
او هم متقابلا نیشخندی زد وگفت :
-منم وقتی می بینم با اینهمه ادعا مجبوری با کسی که دوستش نداری زندگی کنی کیف می کنم
با سرخوشی گفت :
-پس خوبه ،چون یه چیزی توی این زندگی هست که باعث افسردگیت نشه
کلافه گفت :
-میشه حرفتات و زودتر بگی چون دیگه حوصله بحث و ندارم
لبخندی زد و دوباره به مبل لم داد وبا آرامش گفت :
-از این به بعد بدون اجازه من از خونه بیرون نمیری وبا کسی قرار ملاقات نمی زاری ،قبل از تاریکی هوا هم باید تحت هر شرایطی خونه باشی واز همه مهمتر تحت هیچ شرایطی دیگه سوار ماشین این پسره نمیشی و باهاش...........
میان حرفش پرید ومعترضانه گفت :
- فکر نمی کنی داری خیلی تند می ری .....اصلا ببینم ! اینها شرطن یا حکم زندانی شدن من،مگه من مجرمم که اینجوری محاکمه م می کنی وبا این قصاوت حکم صادر می کنی !
جدی گفت :
-همینی که هست !
پر از خشم نگاهش کرد وگفت :
-همینی که هست !ولی از اول قرار ما این نبود
با اخم غلیظی گفت :
- از اول هم قرار نبود آقا نیمایی باشه
با حالتی تهاجمی در صورتش زل زد وگفت :
-نیما جزءزندگی وگذشته لاینفک منه ،قرار ما هم براین بود که با گذشته وزندگی خصوصی هم کاری نداشته باشیم
-حالا قرامون فرق کرده ،وداریم از نوقرار می زاریم می خوای قبول کن می خوای نکن
نفس عمیقی کشید وکلافه گفت :
-مشکل تو با نیما چیه ؟
-من مشکلی با او ندارم ولی بی غیرت ونامردم نیستم که بذارم مردی چشمش دنبال ناموسم باشه
خشمگین داد زد
romangram.com | @romangram_com